امامت و رهبری، حاکمان زمان, حوادث، وقایع، هجرت

امام کاظم علیه السلام و غلام زنگی

۲۵۴ ] بیرون شد، پیش از ] « بسایه » امام علیه السلام از مدینه با اطرافیان و بعضی از فرزندانش به مقصد زمین زراعتی خود، واقع در
رسیدن به آن جا در یکی از مناطق نزدیک آن جا به استراحت پرداختند. – در آن هنگام هوای آن جا بسیار سرد بود – در همان
بین که آنها نشسته بودند، غلام زنگی، فصیح و گشاده زبانی، فرا رسید، در حالی که بالای سرش دیگی لبریز داشت، در برابر
غلامان امام علیه السلام ایستاد و از ایشان پرسید: آقای شما کجاست؟ اشاره به امام کرده و گفتند: اوست کنیهاش چیست؟
ابوالحسن. در حضور امام ایستاد، در حالی که عاجزانه میگفت: آقای من! این نان روغنی است که خدمت شما هدیه آوردهام. امام
علیه السلام هدیه او را پذیرفت و به او فرمود تا آن را جلو غلامان بگذارد، غلام زنگی دیگ را جلو غلامان قرار داد و خود
بازگشت، چیزی فاصله نشد دوباره آمده و پشتهای هیزم به همراه داشت و در مقابل امام ایستاد و عرض کرد: [ صفحه ۱۷۷ ] سرور
من! این هیزمها را حضور شما هدیه آوردهام. باز هم امام علیه السلام هدیهی او را پذیرفت و به وی دستور داد تا مقداری آتش
فراهم کند، چیزی نگذشت که آتش آورد. امام دستور داد تا نام خود و نام ارباب خودش را بنویسد، بعد از نوشتن، به یکی از
فرزندانش فرمود تا آن نامها را برای وقت لزوم نگه دارد. آنگاه رهسپار مزرعه شدند و چند روزی در آن جا ماندند. پس از چند
روز قصد بیت الله الحرام کردند، امام علیه السلام عمره بجا آورد و پس از فراغت از عمره، کسی را فرستاد تا از مالک آن غلام
وقتی که آدرس او را به دست آوردی به من بگو تا نزد او بروم، نمیخواهم او را بطلبم چون من با او » : زنگی جویا شود، به او فرمود
آن شخص رفت و جویای آن مرد شد تا او را پیدا کرد، او را شناخت و دانست که از پیروان امام است، پس از سلام به «. کار دارم
او، آن مرد از تشریففرمایی امام پرسید آن شخص تشریففرمایی امام را انکار کرد. بعد دربارهی آمدن خود او پرسید، به اطلاع او
رساند که کارهای لازمی داشته که باعث این مسافرت شده است. آن مرد قانع نشد و احتمال زیاد میداد که، امام علیه السلام به مکه
صفحه ۸۶ از ۲۷۲
تشریف آورده باشد. فرستاده امام از او خداحافظی کرد و با عجله خدمت امام بازگشت. آن مرد وی را دنبال کرد و در پی او روانه
شد، فرستادهی امام متوجه شد که آن مرد دنبال سرش میآید، هرچه خواست خودش را پنهان کند، نتوانست، سرانجام با هم رفتند
تا خدمت امام رسیدند، وقتی که حضور امام ایستادند، امام علیه السلام شروع کرد به ملامت کردن فرستادهی خود که چرا آن مرد را
از آمدنش مطلع ساخته است، او معذرت خواسته و گفت که او اطلاع نداده بلکه خود آن مرد، دنبال وی بدون اجازه راه افتاده
فدایت شوم، «؟ فلان غلام خود را میفروشی » : است. پس از این که آن مرد آرام گرفت، امام علیه السلام نگاهی به او کرد و فرمود
صفحه ۱۷۸ ] آن مرد شروع به التماس ] «… اما مزرعه را نمیخواهم از تو بگیرم » . غلام و مزرعه و تمام ثروت من متعلق به شما است
کرد و از امام علیه السلام درخواست نمود تا هر دو را از وی بپذیرد، ولی امام از پذیرفتن آن خودداری میکرد، سرانجام غلام را با
آن زمین از وی به هزار دینار خرید، غلام را آزاد کرد و آن زمین را هم به او بخشید. تمام اینها برای آن بود که نیکی را با نیکی
پاداش دهد و در برابر کار خوب، خوبی کند. و خداوند بر آن بنده به برکت امام، گشایش داد تا این که فرزندان او از ثروتمندان و
. [ پولدارهای مکه شدند [ ۲۵۵
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *