امامت و رهبری، حاکمان زمان, حوادث، وقایع، هجرت, زندگینامه

امام کاظم و حاکمان جور

امام کاظم و حاکمان جور
یکی از ویژگی های مهمّ معصومین (علیهم السلام) ، به خصوص امام موسی بن جعفر(علیه السلام)مسأله برخورد با حاکمان جور در زمان خود بود. آن حضرت نیز مانند امامان پیش از خود، کوچکترین انعطافی نسبت به غاصبان حکومت اسلامی نداشت. امام به هر زبان و بیان، پیام اعتراض آمیز خود را به آنانکه خود را صاحبان اصلی خلافت اسلامی می دانستند رساند و در اثر این صراحت در کردار و گفتار، خشم عباسیان را بر می انگیخت. امام موسی بن جعفر(علیه السلام) نه تنها خود چنین سیره و روشی داشت، بلکه از پیروان و دوستان می خواست تا از همکاری و تعاون با حاکمان جور خودداری کنند. در مورد نمونه های زیر دقت کنید:
۱٫ ابن شهر آشوب از کتاب اخبار الخلفا نقل کرده است که: هارون الرشید به امام اصرار میورزید که فدک را درخواست کن تا آن را به تو برگردانم ولی امام قبول نمی کرد و می فرمود فدک را پس نمی گیرم مگر با حدّ و حدودش. هارون گفت: حدّ و مرزش چیست؟ امام فرمود: اگر حدود فدک را برای تو بگویم آن را به من پس نخواهی داد. هارون گفت: به حقّ جدّت از تو می خواهم که حدود فدک را برایم معین کنی. امام فرمود: امّا حدّ اول آن عدن است. هارون تا این را شنید رنگ از رخ او پرید و گفت: إیهاً. این کلمه در جایی به کار می رود که از طرف مقابل چیز بیشتر بخواهند… امام فرمود: امّا حدّ دوم آن سمرقند است که بار دیگر چهره هارون دگرگون شد. امام فرمود: حد سوم آن آفریقا است که صورت هارون از شدّتِ خشم، سیاه شد و گفت: هیه. امام فرمود: امّا حدّ چهارم سیف البحر است که در قسمت پایین شهر حلب می باشد و در مدینه است. هارون با عصبانیت گفت: با این بیان، چیزی برای ما باقی نماند. امام فرمود: من که به تو گفتم اگر حدود فدک را بگویم تو آن را پس نمی دهی. اینجا بود که نقشه قتل امام را کشید.
۲٫ کلینی در کافی از زیادبن ابی سلمه نقل می کند که روزی بر حضرت امام موسی کاظم(علیه السلام) وارد شدم. حضرت خطاب به من فرمود: ای زیاد، گویا تو برای سلطان جائر کار می کنی. در پاسخ گفتم: آری. امام فرمود: چرا چنین می کنی؟ گفتم: من مردی صاحب مروت بوده و دارای عیال و خانواده هستم و چیز دیگری که دست مرا بگیرد ندارم. امام فرمود: ای زیاد، اگر از بلندی به زیر افتم که بدنم قطعه قطعه شود، برای من محبوب تر است تا برای یکی از آنها کاری انجام دهم و یا بر فرش و زندگی یکی از آنان قدم بگذارم…
۳٫ روزی امام موسی بن جعفر(علیه السلام) به یکی از دوستان خود، به نام صفوان بن مهران جمّال، که شتران خود را به هارون الرشید کرایه می داد، فرمود: ای صفوان، همه کارهایت خوب است جز یک چیز. عرض کردم: فدایت شوم، آن چه چیز است؟ حضرت فرمود: کرایه دادن شترانت به این مرد؛ یعنی هارون الرشید. عرض کردم: به خدا سوگند من شترانم را برای فساد و لهو و لعب و شادی و دلخوشی و صید و شکار به هارون کرایه نداده ام، بلکه برای سفر به مکه در اختیار او گذاشته ام و هرگز خودم همراه شترانم نیستم، بلکه غلامان خود را همراهشان می فرستم. فرمود: صفوان! آیا کرایه می گیری یا نه؟ عرض کردم: آری. فرمود: آیا دوست داری اینان سالم برگردند تا کرایه تو را بدهند؟ عرض کردم: آری. فرمود: هرکه بقای آنها را دوست داشته باشد از آنها خواهد بود و هرکه از آنها باشد، به جهنم خواهد رفت. صفوان گوید: پس از این گفتگو تمام شترانم را فروختم. وقتی این خبر به گوش هارون رسید، مرا طلبید و گفت: ای صفوان، به من خبر رسیده که شترانت را فروخته ای؟ گفتم: آری. گفت: برای چه؟
عرض کردم: سن من بالا رفته و غلامانم قدرت اداره چنین کاری را ندارند. هارون گفت: هیهات، هیهات من می دانم که چه کسی به تو چنین دستوری داده است. هیچ کس نیست جز موسی بن جعفر(علیه السلام) که به تو چنین دستوری داده است. گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه کار است؟ گفت: این سخن را کنار بگذار، به خدا سوگند اگر نه این بود که با ما دوست باشی، همانا تو را می کشتم.
آری، همین مواضع به حق امام کاظم(علیه السلام) بود که هارون الرشید لحظه ای از فکر وی بیرون نمی رفت. بدین جهت به بهانه های مختلف فشارهای خود را علیه امام آغاز کرد و در نتیجه امام را در طول چهارده سال گرفتار زندانها و سیاهچال های خود ساخت.
امام کاظم(علیه السلام) در دوران رنج و فشار
هنوز بیست سال از عمر گرانبهای امام کاظم(علیه السلام) نگذشته بود که دوران ظلم و اختناق عباسی بر ضدّ امام صادق(علیه السلام) آغاز شد و این محدودیتها، اگر چه پس از شهادت امام صادق نسبت به امام کاظم(علیه السلام) کم شد و منصور عباسی در روزهای باقی مانده از خلافتش ظاهراً با حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) کاری نداشت و همچنین در سال های خلافت مهدی و هادی عباسی، اگر چه امام را به عراق احضار و زندانی کردند، امّا این فشارها با دیدن برخی معجزات، کم شد و آنان مجبور شدند امام را آزاد کرده و به مدینه برگردانند. ولی با روی کار آمدن هارون الرشید، دوران رنج و محنت امام موسی بن جعفر(علیه السلام) شروع شد و آنچنان عرصه را بر امام تنگ کردند که آن حضرت عمر خود را در بدترین و تاریک ترین زندانها و سیاه چالها سپری کرد.

انگیزه حاکمان بنی عباس
دلیل اینکه حاکمان جور ـ به خصوص هارون الرشید ـ این محدویتها را نسبت به امام کاظم به وجود آوردند، بسیار روشن است؛ زیرا شواهد تاریخی زیادی داریم که اینان حتی از سایه امامان معصوم(علیهم السلام) هراس داشتند، بدین جهت با ایراد اتهام به امام، آن زمینه را فراهم کرده و سال ها امام را در زندان نگه داشتند.

۱٫ حسد خلفای عباسی
یکی از مهمترین عوامل این فشارها از سوی هارون الرشید، این بود که وی نمی توانست شخصیت والای امام موسی بن جعفر(علیه السلام) را تحمّل کند و از اینکه می دید امام در قلب مردم جای گرفته و خود هیچ جایگاه مردمی ندارد، به شدت خشمگین شده، کینه امام را به دل گرفته بود و این کینه ها وقتی شعلهور می شد و زبانه می کشید، که مجبور بودند در برابر امام تعظیم کنند. هارون گفت: اگر من خلیفه هستم پس چرا مردم از موسی بن جعفر احترام فوق العاده می کنند؟! چرا مردم به آنها فرزند رسول خدا می گویند و چرا باید در جایگاه رفیع علمی قرار گیرند؟!
بدین جهت، گاهی که پرسشهایی از امام کاظم(علیه السلام) می کرد و جواب قانع کننده می شنید، اگر چه سکوت می کرد امّا در درون به شدّت عصبانی بود.
عجیب است، با اینکه امام به هیچ وجه حاضر نبود به بسیاری از پرسشهای هارون پاسخ بدهد؛ چرا که می دانست کینه او بیشتر می شود، امّا هارون با اصرار زیاد به دنبال پاسخ پرسشهای خود بود. از این رو، امام نخست از او امان می خواست تا اگر پاسخ مورد رضایت او نبود خشم خود را فرونشاند و دست به کار احمقانه ای نزند.
و در اینجا می توان به گفت وگوی امام کاظم(علیه السلام) و هارون الرشید و پرسشهای وی از امام اشاره کرد؛ همانند سؤال از حدود فدک و سؤال از اینکه: چرا با وجود عباس عموی پیامبر، علی بن ابی طالب پسر عموی پیامبر از او ارث می برد و چرا به شما فرزند رسول خدا می گویند در حالی که شما فرزند علی و فاطمه هستید و ده ها پرسش دیگر که در تاریخ زندگی امام آمده است.

۲٫ هراس از موقعیت اجتماعی امام
دومین مسأله ای که هارون را وادار به چنین کارهایی می کرد، این بود که می دید امام کاظم(علیه السلام) نه تنها در میان مردم حضور دارد، بلکه بسیاری از کارگزاران به او ارادت خاصی دارند و گزارش های دیگران درباره آن حضرت، هارون را به شدت نگران ساخته بود. او فکر می کرد که امام با این موقعیت اجتماعی که دارد، در
آینده نزدیک بر او شورش کرده و خلافت را از دست عباسیان غاصب خارج خواهد کرد. از این رو، می بینیم از هرگونه سازش و سعایت علیه امام به شدت استقبال می کرد و تا مطمئن نمی شد که گزارش دروغ است، دست بردار نبود. گاهی این گزارش ها علیه یکی از کارگزاران خود بود، مانند علی بن یقطین که وی رابطه مخفیانه و صمیمی با امام موسی بن جعفر(علیه السلام)داشت. او از این گزارشها به شدّت نگران می شد و شبانه روز آنها را پی گیری می کرد.
در اینجا می توان به نقشه مرموزانه و خباثت آمیز یحیای برمکی برای حفظ وزارت خود و خاندانش که از رشد جعفربن محمد اشعث، استاد امین عباسی، به شدّت واهمه داشت نام برد. یحیای برمکی کار را به جایی رساند که هارون الرشید را علیه امام موسی بن جعفر(علیه السلام) تحریک کرد و موجب بازداشت طولانی وی گردید، که سرانجام به شهادت آن حضرت منتهی شد.

دستگیری و بازداشت امام(علیه السلام)
سعایت و تلاش فرومایگانی چون یحیای برمکی، اثر خود را گذاشت و سرانجام، هارون الرشید در سال ۱۷۹ در سفری که به مکه و مدینه داشت، نزد قبر پیامبر آمد و با ایراد اتهام علیه امام کاظم(علیه السلام) مبنی بر اینکه آن حضرت می خواهد در میان امّت پیامبر دست به جنگ وخونریزی بزند! اعلام کرد که او را دستگیر کرده، به زندان روانه خواهیم کرد. و به دنبال این سخن، دستور داد که امام را دستگیر کرده، کشان کشان از مسجد بیرون آورده و شبانه نزد هارون بردند. تا چشم هارون به امام(علیه السلام) افتاد، ناسزا گفت. سپس دستور داد تا دو محمل به سوی بغداد و بصره ترتیب دهند وبرای اینکه مردم مدینه ندانند امام را به کجا می برند، دستهای آن حضرت را بسته سوار بر محمل، راهیِ بصره کردند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *