امامت و رهبری، حاکمان زمان, شهادت, محل دفن

انگیزه شهادت امام کاظم علیه السلام

داستان غمبار انگیزه شهادت امام کاظم علیه السلام
انـگـیزه دستگیرى امام کاظم (علیه السلام) : بزرگان اصحاب امام کاظم (علیه السلام) در مورد سبب دستگیرى امام کاظم (علیه السلام) به دستور هارون الرّشید (پنجمین خلیفه عبّاسى) چنین نقل مى کنند:
(هارون پسرش (محمّد امین) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (که از شیعیان و معتقدان به امامت امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) بـود) گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعلیم و تربیت او بکوشد).
یـحـیـى بن خالد برمکى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزید و با خود گفت اگر خـلافـت بـعد از هارون به پسر او (محمد امین) برسد، دولت من و فرزندانم (یعنى دولت برمکیان در دستگاه هارون) نابود خواهد شد.
یـحیى در مورد جعفر بن محمّد، به نیرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام هـارون بـیـنـدازد) یـحـیـى در ظـاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار کرد و با او انس و الفـت گـرفـت و بـسـیـار بـه خـانـه جـعـفـر مـى رفـت و کـارهـاى او را بـا کمال مراقبت ، پیگیرى مى نمود و مخفیانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چیزهایى هـم خـودش مـى افـزود تـا هـارون را بر ضدّ جعفر تحریک کند. تا اینکه روزى یحیى به بعضى از نزدیکان مورد اطمینانش گفت :(آیا شما کسى را از دودمان ابوطالب مى شناسید که فقیر باشد تا (او را تطمیع کرده و) به وسیله او به جستجو و تحقیق بپردازیم ؟).
آنان (على بن اسماعیل بن جعفر صادق) (نوه امام صادق (علیه السلام) و برادرزاده امام کاظم (علیه السلام)) را به این عنوان معرّفى کردند.
عـلى بـن اسـمـاعـیـل در مدینه بود، یحیى براى او مالى (مبلغى هنگفت) فرستاد و او را به آمـدن نـزد هـارون تـشـویـق کرد و وعده احسانهاى دیگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گردید.
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) از مـوضـوع آگـاه شـد، عـلى بـن اسماعیل را طلبید و به او فرمود:(اى برادرزاده ! مى خواهى کجا بروى ؟).
او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .
فرمود:(براى چه قصد مسافرت دارى ؟).
او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلکه پولى به دست آورم).
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) فـرمـود:(من قرضهاى تو را ادا مى کنم و باز به تو نیکى خواهم کرد).
عـلى بـن اسـماعیل به سخن امام کاظم (علیه السلام) توجّه نکرد و تصمیم گرفت تا به بغداد برود.
امام کاظم (علیه السلام) او را طلبید و به او فرمود:(اکنون مى خواهى بروى ؟!).
او گفت : آرى .
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) فـرمـود:(بـرادرزاده ام ! خـوب تـوجـه کـن و از خدا بترس و فـرزنـدان مـرا یـتـیـم مـکـن). سـپـس امـام کـاظـم (عـلیه السلام) دستور داد سیصد دینار و چـهارهزار درهم به او دادند، وقتى که او از حضور امام کاظم (علیه السلام) برخاست ،امام بـه حـاضرین فرمود:(سوگند به خدا در ریختن خون من ، سعایت مى کند و فرزندانم را یتیم مى نماید).
حـاضـران عـرض کـردنـد: فـدایـت گـردیـم ! شـمـا ایـن را مـى دانـیـد و در عـیـن حال به او کمک مى کنید و نیکى مى نمایید؟!
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) فـرمـود:(آرى طـبـق نـقـل پـدرانـم رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: وقتى که رشته خویشى بریده شد و سپس پیوند یافت و بار دوّم بریده شد، خداوند آن را خواهد برید).
من مى خواهم بعد از بریدن او، آن را پیوند دهم تا اگر بار دیگر او آن را برید، خداوند از او ببرد.
گویند: على بن اسماعیل به بغداد مسافرت کرد و با یحیى برمکى ملاقات نمود و یحیى آنـچـه دربـاره امـام کاظم مى خواست از او پرسید و آنچه از او شنیده بود، چیزهاى دیگرى بـر آن افـزود و بـه هـارون خـبـر داد و سـپـس خـود عـلى بـن اسماعیل را نزد هارون برد.
هـارون از عـلى بـن اسـمـاعـیـل ، در مـورد عـمـویـش مـوسـى بـن جـعـفـر (عـلیـه السلام) سؤ ال کـرد. او بـه سـعـایـت و بـدگـویـى از امـام پـرداخـت و بـه دروغ گـفـت :(پـولهـا و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (علیه السلام) مى آورند و او مزرعه اى بـه سـى هـزار دیـنـارخـریـده که نامش (یسیر) است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بـردنـد، او گـفـت کـه من از این نوع پولها نمى خواهم و نوع دیگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (علیه السلام) سى هزار دینار دیگر براى او بردند).
وقتى که هارون (این دروغها را) از او شنید دستور داد دویست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگیش ادامه دهد.

مرگ نکبتبار على بن اسماعیل
(عـلى بـن اسـمـاعـیـل) به ناحیه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عیّاشى) پولش تمام شـد، کـسـانـى را نـزد هـارون بـراى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گـرفـتـن پـول رفـتـنـد، او در انـتـظار رسیدن پول ، دقیقه شمارى مى کرد و در همین ایّام روزى بـه مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد که روده هایش بیرون آمد و خودش به زمـین افتاد، همراهانش آمدند و هرچه کردند که آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممکن نـشـد، نـاگـزیـر او را بـا همان حال از مستراح برداشته و بیرون آوردند و در همان وضع (زشـت و وخـیـم) کـه در حـال جـان کـنـدن بـود، بـراى او از جـانـب هـارون پـول آوردنـد، او نـگاهى به آن پولها کرد و گفت :(ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من که در حال مرگ هستم ، این پولها را براى چه مى خواهم ؟!).

هارون و دستگیرى امام کاظم علیه السلام
هـارون الرّشید همان سال عازم مکّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدینه رفت و در همین وقت دستور دستگیرى امام کاظم (علیه السلام) را داد.
نقل شده : وقتى که هارون وارد مدینه شد، امام کاظم (علیه السلام) با جمعى از بزرگان مـدیـنـه بـه اسـتـقـبـال او رفـتـنـد، سـپـس امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) طـبـق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه کنار قبر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) آمد و (ریـاکـارانه) گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصمیمى که دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصمیم دارم موسى بن جعفر را زندانى کنم ؛ زیرا او مى خواهد ایجاد اختلاف و پراکندگى بین امّت تو نماید و خون مردم را بریزد.
سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (علیه السلام) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجیر بستند، دو هودج ترتیب دادند، آن حضرت را در یکى از آن هـودجـهـا کـه بـر پشت استر بود، سوار کردند و هودج دیگرى بر پشت استر دیگر بـود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس (در بیرون مدینه) سواران ، دودسته شدند یک دسته به سوى بغداد و دیگرى به سوى بصره روانه شدند، امام کاظم ( علیه السلام) در هودجى بود که به سوى بصره حرکت مى کرد و هارون با این کار مى خواست مردم از اینکه امام کاظم (علیه السلام) به سوى بصره رفت یا بغداد، بى خبر بمانند و سـواران هـمـراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى که امام کاظم (علیه السلام) را مى بـردنـد، دسـتور داد که وقتى به بصره رسیدند، امام کاظم (علیه السلام) را در بصره بـه (عیسى بن جعفر بن منصور) تحویل دهند و او در آن روز (به عنوان رئیس زندان) در بصره بسر مى برد.

امام کاظم علیه السلام در زندانهاى مختلف
۱ ـ در زنـدان عـیـسـى بن جعفر: سواران ، امام کاظم (علیه السلام) را به بصره آوردند و بـه (عـیـسـى بـن جـعـفـر) تـحـویـل دادنـد و آن بـزرگـوار یـک سال را در بصره در زندان عیسى گذراند.
هـارون بـراى (عـیـسـى بـن جـعـفـر) نـامـه نـوشـت کـه مـوسـى بـن جـعـفـر را بـه قـتـل بـرسـان ، وقـتـى ایـن نـامـه بـه دست عیسى رسید، بعضى از دوستان نزدیک و مورد اطمینان خود را طلبید و نامه هارون را براى آنان خواند و در این باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند که :(دست به کشتن امام نیالاید و از هارون بخواهد تا او را در این مورد معاف دارد).
عـیـسـى نـامه اى به هارون نوشت و در آن یادآورى کرد که :(مدّت طولانى موسى بن جعفر (عـلیـه السـلام) در زنـدان مـن بـوده و مـن در ایـن مـدّت او را آزمـودم و جـاسوسهایى بر او گـمـاشـتم ، چیزى از او نیافتم جز اینکه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمور مخفى کردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد که موسى بن جعفر (علیه السلام) در دعاى خود بر من وبر تو، نفرین نمى کند و ما را به بدى یاد نمى نماید و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى را درخواست نمى نماید، اینک کسى را به اینجا بفرست تا موسى بـن جـعفر (علیه السلام) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد مى کنم ؛ زیرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم).
نـقـل شـده : یـکـى از جاسوسان به (عیسى بن جعفر) گزارش داد که از موسى بن جعفر( علیه السلام) در زندان این دعا را بسیار شنیده است :
(اَللّهُمَّاِنَّکَ تَعْلَمُاَنِّى کُنْتُ اَسْاءَلُکَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِکَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَکَالْحَمْدُ)
(خدایا! تو مى دانى که من از درگاهت مى خواستم که مرا درجاى خلوتى براى عبادت تو، قرار دهى و تو این خواسته ام را اجابت کردى ، تو را حمد مى گویم و از تو سپاسگزارم).
۲ ـ در زنـدان فـضـل بـن ربـیع : وقتى که نامه عیسى به هارون رسید، هارون شخصى را مـاءمـور کـرد کـه بـه بـصـره بـرود و موسى بن جعفر (علیه السلام) را از زندان عیسى تـحـویـل بـگـیـرد و بـه بـغـداد روانـه سـازد و بـه (فـضـل بـن ربـیـع) (یـکـى از وزیران) تحویل دهد. او همین ماءموریّت را انجام داد و امام کـاظـم (عـلیـه السـلام) را بـه بـغـداد آورد و بـه فضل بن ربیع تسلیم نمود.
امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) مـدّت طـولانـى تـحـت نـظـر فضل بن ربیع در بغداد بسر برد.
هـارون از فـضـل بـن ربـیـع خـواسـت کـه امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) را بـه قـتـل بـرسـاند، ولى او نیز از این کار سرباز زد، هارون در نامه اى به او دستور داد تا موسى بن جعفر (علیه السلام) رابه (فضل بن یحیى) بسپارد.
۳ ـ در زنـدان فـضـل بـن یـحـیـى بـرمـکى : فضل بن یحیى ، امام کاظم (علیه السلام) را تـحـویـل گـرفـت و در یکى از اطاقهاى خانه اش جا داد، دیدبانانى بر او گماشت ، آنان گـزارش دادنـد کـه مـوسـى بـن جـعـفـر (عـلیـه السـلام) هـمـواره بـه عـبـادت اشـتـغـال دارد و تـمـام شـب را بـا نـمـاز و قرائت قرآن به صبح مى آورد و سرگرم دعا و کـوشـش بـراى عـبـادت اسـت و بسیارى از روزها را روزه مى گیرد و روى خود را از محراب عبادت به سوى دیگر نمى گرداند.
فـضـل بـن یـحیى وقتى که امام را چنین یافت ، گشایشى در کار او نمود و احترام شایانى به آن حضرت مى کرد. خبر احترام یحیى از امام کاظم (علیه السلام) به هارون رسید و او در آن وقـت در (رِقـّه) (مـحـلّى نـزدیـک بـغـداد) بـود، نـامـه اى بـراى فـضـل بـن یـحـیـى نـوشـت : امـام کـاظـم (عـلیـه السـلام) را احـتـرام نـکن ، بلکه او را به قتل برسان .
فـضـل از دستور هارون سرپیچى کرد و دستش را به خون مقدّس امام کاظم (علیه السلام) نـیـالود. ایـن خبر به هارون رسید، بسیار خشمگین شد، فورا (دژخیم بى رحم خود) مسرور خـادم را طـلبید و به او گفت : هم اکنون به بغداد برو و از آنجا بى درنگ نزد موسى بن جـعـفـر برو، اگر او را در آسایش و رفاه دیدى ، این نامه را به (عبّاس بن محمّد) بده و بـه او فـرمـان بـده کـه آنـچـه در ایـن نـامـه نـوشـتـه شـده بـه آن عمل کند.
۴ ـ در زنـدان سـنـدى بـن شاهک : هارون نامه دیگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : این نـامـه را نیز به سندى بن شاهک (زندانبان بى رحم یهودى) بده ، در آن نامه دستور داده بود که هرچه (عباس بن محمّد) دستور داد، سندى بن شاهک از او اطاعت کند.
(مـسـرور خـادم) به بغداد آمد و به خانه (فضل بن یحیى) وارد شد، کسى نمى دانست که مسرور براى چه آمده است ؟ او یکسره نزد امام موسى بن جعفر (علیه السلام) رفت و او را هـمانگونه که به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسایش دید و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهک رفت و نامه هاى هارون را به این دو نفر رساند.
طـولى نـکـشـیـد کـه دیـدنـد مـاءمـور عـبـّاس بـن مـحـمـد بـا عـجـله بـه خـانـه فـضـل بن یحیى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناک شد و همراه ماءمور، نزد (عبّاس بن محمد) رهـسـپـار گـردیـد. عـبـاس چـنـد تـازیـانـه و تـخـت مـانـنـدى طـلبـیـد و دسـتـور داد فضل بن یحیى را برهنه کردند و سندى بن شاهک ، صد تازیانه جلو روى عباس بن محمّد بـه فـضـل بـن یـحـیـى زد. سـپـس فـضل در حالى که برخلاف وقت ورود، پریشان و رنگ بـاخـتـه بـود، از خـانـه عباس بیرون آمد و به مردمى که در سمت چپ و راست بودند، سلام کـرد. سـپـس مـسـرور خـادم در ضـمـن نـامـه اى مـاجـراى شـلاّق خـوردن فضل بن یحیى را براى هارون الرّشید نوشت . هارون (دریافت که سندى بن شاهک براى شـکـنـجـه دادن و کشتن امام کاظم (علیه السلام) مناسب است) به مسرور خادم دستور داد که موسى بن جعفر (علیه السلام) را به سندى بن شاهک تسلیم کن (که همین کار انجام شد).

شهادت مظلومانه امام کاظم علیه السلام
هـارون در ایـن ایـام یـک مـجـلس (تمام عیار طاغوتى در کاخ خود) ترتیب داد که بسیارى از رجال کشورى و لشکرى در آن شرکت کرده بودند، به آنان رو کرد و چنین گفت :
(اى مـردم ! فـضـل بـن یـحیى (در مورد کشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپیچى کرده است ، من مى خواهم او را لعنت کنم ، شما نیز همصدا با من ، او را لعنت کنید).
هـمـه حـاضـران در مـجـلس فـریـاد زدنـد:(لعـنـت بـر فـضل بن یحیى)، فریاد لعنت آنان ، در و دیوار کاخ هارون را به لرزه درآورد، این خبر بـه یـحـیـى بـن خالد برمکى ، پدر فضل رسید، فورا با شتاب ، خود را به کاخ هارون رسـانـد و از در مخصوص ،غیر از در همگانى ،واردکاخ شد و از پشت سر هارون به طورى که او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرمایید.
هـارون در حـال نـاراحـتـى و خـشـم ، گـوش فـراداد، یـحـیـى گـفـت : فـضل یک جوان تازه کار است (که نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى کنم و فرمان تو را اجرا مى نمایم .
هارون از این سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روکرد و گفت :
فـضـل بـن یـحـیى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت کردم ، اینک او توبه کرده و به فرمان من بازگشته است ، پس او را دوست بدارید!).
هـمـه حـاضـران گـفـتـند: ما هرکس تو را دوست دارد، دوست مى داریم و با هرکس که با تو دشمنى کند دشمن هستیم ، اینک ما فضل را دوست داریم .
یـحـیى بن خالد، پس از این ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده یحیى (از رِقـّه) بـه بـغـداد، هـراسـان شدند و هرکس در این باره سخنى مى گفت (و بازار شایعات رواج یـافت) ولى یحیى خود وانمود کرد که براى تنظیم امور شهر و رسیدگى به کار کـارگـزاران و فـرمـانـداران آمـده اسـت و در این مورد خود را به بعضى از اینگونه کارها سرگرم کرد که سخنش را درست جلوه دهد.
سـپـس (سـنـدى بـن شـاهـک) (جـلاّد بـى رحـم) را طـلبـیـد و در مـورد قـتـل امـام کـاظم (علیه السلام) به او فرمان داد و او از فرمان یحیى اطاعت کرد و تصمیم بر کشتن امام موسى بن جعفر (علیه السلام) گرفت به این ترتیب که : زهرى به غذاى امام کاظم (علیه السلام) ریخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت .
و بعضى گویند: او زهر را در میان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد.
وقـتـى کـه امـام کاظم (علیه السلام) از آن غذا خورد، طولى نکشید که آثار زهر را در خود احـساس کرد. پس از آن ، آن بزرگوار سه روز در حالت دشوارى و ناراحتى بسر برد و در روز سوّم جان به جان آفرین تسلیم نمود (و شهد شهادت نوشید).

ظاهر سازى سندى بن شاهک
پـس از شـهـادت امـام مـوسى بن جعفر (علیه السلام) به دستور مخفیانه دستگاه طاغوتى هـارون ، سـنـدى بـن شـاهـک ، جـمـعـى از فـقـهـا و بـزرگـان و رجال بغداد را که در میانشان (هیثم بن عدى) نیز بود، نزد جنازه حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) آورد، آنان به بدن امام کاظم (علیه السلام) نگاه کردند، اثرى از زخم و خـراش و آثـار خـفـگـى در آن ندیدند و سندى بن شاهک از همه آنان گواهى گرفت که امام کاظم (علیه السلام) به مرگ طبیعى از دنیا رفته است و آنان نیز این گواهى را دادند.
سـپـس جـنـازه امـام را از زنـدان بـیـرون آورده و کـنـار جسر بغداد نهادند و اعلام کردند: این موسى بن جعفر (علیه السلام) است که از دنیا رفته ، بیایید به جنازه اش نگاه کنید.
مـردم ، گـروه گـروه مـى آمـدند و با دقّت به صورت آن بزرگوار نگاه مى کردند و مى دیدند که از دنیا رفته است .
گـروهـى بودند که در زمان زنده بودن امام کاظم (علیه السلام) اعتقاد داشتند که او همان (قائم منتظر) است و زندانى شدن او را، همان غیبتى مى دانستند که از خصوصیّات حضرت قائم (علیه السلام) است .
یحیى بن خالد دستور داد تا جار بکشند که موسى بن جعفر (علیه السلام) مرده است و این جنازه اوست که رافضیان مى پندارند او قائم منتظر است و نمى میرد، بیایید به جنازه اش بنگرید.
مردم آمدند و او را دیدند که از دنیا رفته است .

ماجراى دفن جنازه امام کاظم علیه السلام
جـنـازه امـام موسى بن جعفر (علیه السلام) را در قبرستان قریش در (باب التّین) به خـاک سـپـردنـد و ایـن قـبرستان قدیمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود (که اکنون قبرآن حضرت درشهرکاظمین نزدیک بغداد داراى صحن و سراست).
روایـت شـده : امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عـلیـه السلام) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهک وصیّت کرد که من در بغداد نزدیک خانه (عباس بن محمّد) دوستى دارم که از اهالى مدینه است ، به او بگویید بیاید و عهده دار غسل و کفن من شود.
(سندى بن شاهک) مى گوید: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را کفن کنم .
حضرت اجازه نداد و فرمود:
(اِنّا اَهْلُ بَیْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَکْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا)
(مـا از خـانـدانـى هـسـتـیـم کـه مـهـریـه زنـانـمان و اوّلین حجّمان و کفنهاى مردگانمان ، از پاکترین اموالمان تهیّه مى شود).
سـپـس فـرمـود:(نـزد خـودم کـفـن دارم ، مـى خـواهـم آن دوسـتـم سـرپـرسـت غسل و کفن و دفن من شود).
آن دوست مذکور را حاضر کردند و او این امور را انجام داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *