امامت و رهبری، حاکمان زمان

بخل منصور

اما خصایصی که منصور معروف به آنها بوده و از ارکان شخصیت و از ذاتیات وی بودهاند به شرح ذیل میباشند:
بخل
از چیزهایی که تردیدی در آن نیست این است که بخل تنها منبع همه رذایل نفسانی است که شخص بخیل از اعماق وجود خود،
تمام انواع آزادگی و بزرگواری را زدوده است و این صفت ناپسند باعث ادامهی گناه و افکندن انسان در ورطهی شر بزرگی است.
این خصلت ناپسند از بارزترین صفات منصور بوده و او ضربالمثل در بخالت بوده است و دولت اسلامی را در معرض قحطی و
نومیدی و حرمان فراگیری قرار داد، با [ صفحه ۴۱۰ ] توجه به همین بخل فراوان، وی را ملقب به دوانیقی [ ۶۲۱ ] ساختند. ابناثیر
میگوید: منصور را دوانیقی گفتند، چون وی بخیل بوده است. توضیح آن که موقع کندن خندق در اطراف کوفه، برای هر کسی
یک دانگ، تعیین کرد تا صرف کندن خندق شود و دانک یک ششم درهم است آنگاه ابناثیر میگوید: منصور برای کوفه و
بصره دیوار و خندقی درست کرد و دستور داد برای هر کسی که در ساختن دیوار یا خندق کار میکند پنج درهم بدهند، وقتی که
کار تمام شد، دستور داد تا همه کارگران را جمع کردند و از هر کدام چهار درهم را پس گرفت. در این باره شاعری میگوید: یا
لقومی ما لقومنا من امیر المؤمنینا قسم الخمسۀ فینا و جبانا الاربعینا [ ۶۲۲ ] . همین که از ساختن بغداد فراغت یافت، فرمانروایان سپاه
را جمع کرد و به حساب آنها رسیدگی کرد و آنها را مجبور نمود تا هرچه نزدشان باقی است، باز پردازند تا این که مطابق حساب،
از برخی از آنها پانزده درهم باقیمانده را پس گرفت [ ۶۲۳ ] ، و از کارگزاران، هرچند به مقدار یک دانک و یا یک دانه بود حساب
میکشید [ ۶۲۴ ] و اما مظاهر بخلش به شرح زیر است: الف – محروم داشتن خویش: بخل و فرومایگی، او را به محروم ساختن
خویش، از لذایذ زندگی، وادار ساخت. او از نعمتها دوری میکرد، لباس خشن میپوشید و چه بسا که پیراهنش را به دست خود
[۶۲۵] «. سپاس خدای را که او را در زمان سلطنتش به فقر نفس مبتلا کرد » : وصله میکرد. امام صادق علیه السلام دربارهی او فرمود
آیا خلیفه » : . یکی از کنیزان منصور، وی را در حالی که پیراهن وصله کردهای بر تن داشت [ صفحه ۴۱۱ ] دید و با مسخرگی گفت
منصور خندید و به آن کنیز گفت: وای بر تو آیا قول ابنهرمه شاعر را نشنیدهای: قدر یدرک الشرف «؟ است با این جامهی وصلهدار
الفتی و قمیصه خلق و جیب قمیصه مرقوع [ ۶۲۶ ] . البته او شرافتی نداشته بلکه به حد پستی از خست و فرومایگی و دنائت رسیده
بود. ب – سختگیری بر دوستان: منصور، هم بر خود و هم نسبت به دوستانش، از صرف مال بخل میکرد، نه بر آنها چیزی
میدید و نه دربارهی جایزه دادن به ایشان هرگز فکر میکرد. وی در ایام فقر و تنگدستیاش رفیقی به نام وضین بن عطاء، داشت،
موقعی که بر اریکه حکومت تکیه داد از او درخواستی کرد به این ترتیب که چون نزد وی حضور یافت، منصور از حال و احوال
وی پرسید و گفت: ای بندهی خدا وضع مالیات چطور است؟ خوب است، همان طوری که امیرالمؤمنین میداند! چند عائله داری؟
سه دختر و یک زن، و خدمتگذاری دارم. چهار تن خانگی داری؟ آری. همواره این مطالب را تکرار میکرد و مرتب از تعداد عیال
وی میپرسید، تا آن جا که وضین تصور کرد که به او چیزی خواهد داد و بخششی خواهد نمود، پس از قدری فکر سرش را به
تو توانگرترین مردم عربی، چون چهار تن ریسنده، در خانهی تو درآمد میآورند [ ۶۲۷ ] . با این کیفیت » : سمت او بلند کرد و گفت
شرمآور، شخصیت پست او درگیر بخل و فرومایگی بود، و هیچگونه درخششی از نور رأفت و رحمت در وی دیده نمیشد. [
صفحه ۴۱۲ ] ج – محروم ساختن ادباء: دولت اموی به شاعران و ادیبان بقدری اموال فراوان بخشید که باعث شکوفایی و رواج بازار
ادب گردید و طبقهی متوسط جامعه به خاطر توجه و گرامیداشت دولت، با نظر اهمیت به این طبقه مینگریست، اما وقتی که دوران
منصور فرا رسید، منصور از خوار و ناچیز شمردن اینان و محروم داشتن از صله و ورود به دربار، دریغ نکرد. کسی از آنها را – مگر
پس از اصرار زیاد – اجازهی ورود نمیداد. ابونحیله بر او وارد شد و جلو کاخ ایستاد، اجازهی ورود خواست، به او اجازهی ورود
نداد، در حالی که خراسانیان و دیگر مردم، بیاعتنا وارد و خارج میشدند، و ابونحیله را مسخره میکردند و دست میانداختند. تا
این که یکی از دوستانش او را در این حالت از ذلت و خواری دید، گفت: تو با این وضع از این دولت چه توقعی داری؟ ابونحیله
بدون مقدمه در جواب او اشعار زیر را که در آن حال خود را مجسم کرده، سرود: اکثر خلق الله بی لا یدری من ای خلق الله حین
یلقی وحلۀ تنشر ثم تطوی و طیلسان یشتری فیغلی لعبد عبد او لمولی مولی یا ویح بیت المال ماذا یلقی [ ۶۲۸ ] . البته چیزی که منصور
را بر توهین به این طبقه فرهنگی وا میداشت همان بخل و فرومایگی او بود. مورخان از بخل و گرفتگی او نسبت به شعرا، داستانی
به شرح زیر نقل کردهاند: مؤمل بن امیل، وارد بر مهدی عباسی ولیعهد منصور شد و قصیدهای بلند در مدح او گفته بود که نظر او
را جلب کرد، مهدی بیست هزار درهم به وی داد و به نامهرسان، نامهای داد تا منصور را از جریان مطلع سازد، وقتی که نامه دست
منصور رسید و از جریان اطلاع یافت، سخت خشمگین شد و فوری نامهای به پسرش نوشت و او [ صفحه ۴۱۳ ] را به خاطر کاری که
شایسته بود، پس از یک سال که شاعری در دربار تو بماند، چهار هزار درهم به » : کرده بود سرزنش کرد، در نامه چنین نوشته بود
نامهای به کاتب مهدی نوشت تا فوری شاعر را نزد وی بفرستد. کاتب، دنبال وی رفت او را نیافت و به اطلاع منصور «. او بپردازی
رساند که او متوجه دارالسلام شده است، منصور یکی از فرماندهان سپاه خود را با چند مأمور فرستاد و به آنها دستور داد تا او را
دستگیر کنند. آنها کنار پل نهروان ایستادند و هر کسی از آن جا عبور میکرد نام وی را میپرسیدند، تا این که به مؤمل برخوردند،
از اسم او پرسیدند، گفت: مؤمل، او را گرفتند – نزدیک بود که از ترس و بیم قالب تهی کند – و نزد ربیع دربان منصور آوردند، به
منصور اطلاع دادند که او را گرفتهاند. منصور دستور داد او را وارد کنند، وقتی که مؤمل در مقابل او قرار گرفت، نگاهی به او کرد،
در حالی که خشمناک و برآشفته بود پرسید: تو مؤمل بن امیل هستی؟ آری، خدا امیرالمؤمنین را تندرست بدارد! عجب، تو جوان
خامی را گیر آورده و او را فریب دادی!! آری، خدا امیرالمؤمنین را تندرست بدارد، نزد جوان بخشندهای رفتم و من او را فریفتم و
او هم گول خورد، خشم منصور فرو نشست و به وی دستور داد تا قصیدهی خود را بخواند و او شروع کرد به خواندن: هو المهدی
الا ان فیه مشابه صورت القمر المنیر تشابه ذا و ذا فهما اذاما انارا مشکلان علی البصیر فهذا فی الظلام سراح لیل و هذا فی النهار سراج
نور و لکن فضل الرحمن هذا علی ذا بالمنابر و السریر و بالملک العزیز فذا امیر و ماذا با الأمیر و لا الوزیر و نقص الشهر یخمد ذا و
هذا منیر عند نقصان الشهور فیابن خلیفۀ الله المصفی به تعلو مفاخره الفخور لئن فت الملوک و قد توافوا الیک من السهولۀ و الوعور [
صفحه ۴۱۴ ] لقد سبق الملوک ابوک حتی بقوا من بین کاب أو حسیر و حبئت وراءه تجری حشیشا و ما بک حین تجری من فتور
فقال الناس ما هذان الا بمنزلۀ الخلیق من الجدیر لئن سبق الکبیر فاهل سبق له فضل الکبیر علی الصغیر وان بلغ الصغیر مدی کبیر لقد
خلق الصغیر من الکبیر [ ۶۲۹ ] . منصور با شنیدن این قصیدهی بلندی که مشتمل بر زیباترین آثار مدح و ثنا است خوشحالی خود را
به خدا سوگند که خوب سرودهای!! اما با این همه به بیست هزار درهم نمیارزد، » : نتوانست پنهان دارد، رو به مؤمل کرد و گفت
پولها کجا است؟ مؤمل جواب داد؛ حاضر است، در حالی که از ترس به خود میلرزید، منصور به دربانش دستور داد پولها را
بگیرد و فقط چهار هزار درهم به او بدهد و دربان نیز این کار را کرد. این داستان دلیل بر فرومایگی و حرصی است برخاسته از
روحیهای که هیچ رابطهای با آزادگی و بزرگواری ندارد. مورخان دربارهی بخل او، نقل کردهاند که در طول سفر به مکه، کسی را
خواست [ صفحه ۴۱۵ ] تا برای او حدی بخواند، شخصی به نام سلم را آوردند و او برای وی حدی خواند، منصور بقدری خوشحال
شد که نزدیک بود از مرکبش بیفتد، آنگاه دستور داد تا نیم درهم به وی دادند، سلم اعتراض کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین! من
برای هشام بن عبدالملک حدی خواندم، او دستور داد ده هزار درهم به من دادند!! منصور با خشم نگاهی به او کرد و گفت: او حق
نداشت تا اینقدر از بیتالمال به تو بدهد! و به ربیع حاجب دستور داد تا آن پولها را از وی بگیرد. سلم شروع کرد به التماس و قسم
خوردن که، از اموال چیزی نزد وی باقی نمانده است و همواره التماس میکرد، تا این که منصور دست برداشت اما با او شرط کرد
که در رفت و برگشت برای او به رایگان حدی بخواند [ ۶۳۰ ] . بشر منجم میگوید: روزی به هنگام غروب، ابوجعفر منصور مرا
طلبید و به دنبال کاری فرستاد، وقتی که برگشتم، گوشهی جانمازش را بلند کرد، دیدم، دیناری در آن جا است، گفت: این یک
دینار را بگیر و نگهدار! آن را گرفتم هنوز هم – از ترس این که مبادا از من بخواهد – پیش من است، زیرا او نگفت، بگیر مال
خودت باشد. [ ۶۳۱ ] . وقتی که منصور بخشنامهی سلطنتی صادر کرد، مبنی بر این که تودهی رعیت کلاه های بسیار دراز بر سر
بگذارند، شاعر بذلهگو، ابودلامه، خودداری کرده و در حالی که بخل منصور را بازگو میکرد، گفت: و کنا نرجی من امام زیاده
فزاد الامام المصطفی فی القلانس نراها علی هام الرجال کانها دنان یهود حللت بالبرانس [ ۶۳۲ ] . منصور اموال مردم را احتکار و
اندوخته میکرد و کمترین مبلغی از آن را در راه [ صفحه ۴۱۶ ] مصالح عمومی صرف نمیکرد، با این که فقر و تنگدستی سراسر
کشور را فرا گرفته بود. د – با مهدی: مهدی در نزد منصور از همهی مردم جلوتر و نزدیکتر بود، تا آن جا که او را ولیعهد خود قرار
داد در حالی که روی یک جریان سادهی مادی، برخورد ظالمانهای با وی داشت. واضح، غلام منصور نقل میکند: روزی بالاسر
ابوجعفر منصور ایستاده بودم، ناگهان مهدی وارد شد، در حالی که قبای سیاه نویی بر تن داشت، سلام داد و نشست و بعد بلند شد
و رفت، منصور به دنبال وی – به خاطر علاقهای که داشت و از دیدن او خوشش میآمد – نگاه میکرد، وقتی که وسط سالن رسید،
پایش به شمشیر بند شد و لباسش پاره شد. بلند شد و بیاعتنا به این پیشامد، به راه خودش ادامه داد. منصور وقتی که آن منظره را
دید، کنترل خود را از دست داد، دستور داد او را برگرداندند و نگاه تندی به او کرد، در حالی که خشم بر او غلبه کرده بود، به
ای ابوعبدالله: به دلگرمی بخششها!! و یا به غرور ناز و نعمتها و یا به خاطر کمتوجهی به مصیبت؟ گویا تو از نفع و » : تندی گفت
۶۳۳ ] . به فرزندش چنین برخورد خشنی آن هم به خاطر امر بیارزشی که اکثر مردم اعتنایی ندارند، ] «… ضرر خود چیزی نمیفهمی
روا میدارد. و نیز واضح، نقل کرده است که بر منصور وارد شد، منصور به وی گفت: لباسهای کهنهای را که هست جمع کن،
وقتی که مهدی آمد پیش از ورود وی، آنها را به همراه وصله هایی بیاور. من مطابق دستور عمل کردم، آنگاه مهدی وارد شد، دید
پدرش پارگیهای جامه ها را وصله میزند، خندید و گفت: یا امیرالمؤمنین! به همین جهت است که مردم میگویند: ایشان در دینار
و درهم میاندیشند! – نگفت: به دانک (یک ششم درهم) میاندیشند تا عواطف او را برنیانگیزد! – منصور پس از شنیدن این سخن
رو به پسرش کرد و گفت: کسی که لباس کهنهاش را وصله نزند نو نمیپوشد، زمستان فرا رسیده و ما برای لباس زن و بچه، احتیاج
به لباس داریم. مهدی گفت: لباس امیرالمؤمنین و زن و بچهاش بر عهدهی من! منصور گفت: بسیار خوب، پس این کار را بکن
۶۳۴ ] . [ صفحه ۴۱۷ ] کنیزش، خالصه نقل کرده است: بر منصور وارد شدم، در حالی که از درد دندان رنج میبرد، وقتی که ]
صدای مرا شنید، گفت: وارد شو! وارد شدم، دیدم دستش را بالای صورتش گذاشته، ساعتی خاموش ایستاد و بعد رو به من کرد و
گفت: خالصه: چقدر پول داری؟ هزار درهم. دستت را روی سرم بگذار و قسم بخور! کنیز ترسید و گفت: ده هزار دینار پیش من
است. گفت آنها را نزد من بیاور رفتم نزد مهدی و خیزران، جریان را به آنها گفتم. مهدی با پایش کنیز را زد و گفت: چرا نزد او
رفتی؟ او هیچ دردی ندارد، بلکه من دیروز از او پولی خواستم و او خودش را به بیماری زد، آنچه گفتهای ببر! و چون مهدی نزد
وی آمد، منصور گفت: ای ابوعبدالله! تو نیازی داشتی، بگیر این مبلغ نزد خالصه بود [ ۶۳۵ ] . به فرزندش مهدی ظلم و ستم فراوانی
روا داشت با این که او از همهی مردم در نظرش مقدم بود و علت آن همه ستم، حرص و فرومایگی او بود. ه – با فقیه بن سمان.
ابنسمان برجستهترین فقیه، پیش از این که منصور به خلافت برسد با وی دوست بود، وقتی که منصور به خلافت رسید نزد وی
رفت، منصور به وی گفت: چه نیازی داری؟ چهار هزار درهم وام میخواهم، خانهام در حال خرابی است و پسرم میخواهد خانهای
برای خانوادهی خویش بسازد. منصور دستور داد تا مبلغی به او دادند و او را از آمدن نزد خود منع کرد و گفت: دیگر بعد از این
برای حاجتی نزد ما نیایی. این کار را میکنم. چند ماهی گذشت، ابنسمان نزد وی بازگشت، میگوید: منصور نگاه های
خشمآلودی به من کرد و گفت: چرا آمدهای؟ [ صفحه ۴۱۸ ] برای نیازی نیامدهام، آمدهام سلامی عرض کنم. گمان کردم که به
همان منظوری که نوبت اول آمدی، باز هم آمدهای… دیگر مبادا برای درخواست حاجتی و نه برای سلام پیش ما بیایی، و دستور
داد تا چیزی به او دادند. ابنسمان بیرون شد و لیکن طولی نکشید برای سومین بار، بازگشت، منصور گفت: چرا آمدی؟ نه برای
درخواست حاجتی و نه برای سلام دادن، برای هیچ کدام از اینها نیامدهام بلکه قبلا از شما دعایی شنیده بودم، میخواستم از خودتان
بشنوم. آن را از من فرا نگیر، که مستجاب نمیشود، زیرا که من خود دعا کردم و از خدا خواستم که از دیدن شکل تو مرا راحت
کند و خداوند نپذیرفت، او را برگرداند و چیزی نداد [ ۶۳۶ ] . و – با کارگزارانش: منصور، کارگزاران خود را در محرومیت و
تنگنای زیاد قرار میداد. مورخان داستانهای زیادی از سختگیری منصور نسبت به کارگزارانش نقل کردهاند، از جمله آوردهاند
که: مردی کاری را در ناحیهای، برعهده گرفت و آن کار را به پایان رساند، و صورت حساب را نزد منصور آورد و بلند شد که
برود، منصور به وی گفت: من تو را شریک امانت خود کردم و تو را بر سرزمینی که زمینهای مسلمین گماردم و تو خیانت کردهای.
پناه به خدا، یا امیرالمؤمنین از آن جا چیزی جز یک درهم که در جیب من است، همراه نیاوردهام و آن را هم برای این که استری
کرایه کنم و خودم را به زن و بچهام برسانم و به خانهام بروم، برداشتهام، دیگر چیزی نه از مال خدا و نه از مال شما همراه من نیست.
منصور گفت: من تو را آدم راستگویی میدانم، همان درهم را بده! گرفت و زیر فرش گذاشت [ ۶۳۷ ] . [ صفحه ۴۱۹ ] زیاد بن
عبدالله حارثی نامهای به وی نوشت و از او درخواست کرد که چیزی به حقوقش اضافه کند. نامه در نهایت فصاحت و بلاغت بود و
اگر ثروت و بلاغت در یک نفر جمع شوند باعث طغیان او میشوند، و دل » : نظر منصور را جلب کرد و در حاشیه آن نوشت
۶۳۸ ] . منصور، در بخل به پایینترین مرحله آزمندی و ] «. امیرالمؤمنین از این بابت برای تو میسوزد، بنابراین به بلاغت بسنده کن
فرومایگی رسیده بود، هیچ آرامی نداشت، به این ترتیب تمام بدیهای دنیاپرستان و پادشاهان، در او جمع بود.
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *