اخلاق و فضائل, سیره عملی و رفتاری

حج امام کاظم علیه السلام

کاری نبود که محبوب خدا و مورد رضایت او باشد، مگر این که امام علیه السلام از روی میل و اخلاص آن را انجام میداد، از آن
جمله حج خانهی خدا که با پای پیاده و در حالی که مرکبهای سواری پیشاپیش او برده میشدند برگزار کرد و چهار مرتبه به همراه
برادرش جعفر و تمام خانوادهاش به حج رفت. علی بن جعفر دربارهی مدتی که این کاروان طی مسافت میکرد نقل میکند که،
سفر اول بیست و شش روز و سفر دوم بیست و پنج روز، و سفر سوم بیست و چهار روز و چهارمی بیست و یک روز طول کشید
۲۳۷ ] . در بیشتر مسافرتهایش به بیتالله، از راه کنار میرفت و از مردم جدا میشد و دل و اندیشهاش به خدا متوجه بود، یک مرتبه ]
بدون این که کسی بداند، به صورت ناشناس به مکه رفت و داستانی با شقیق بلخی [ ۲۳۸ ] برای او اتفاق افتاده است که بیشتر [
صفحه ۱۶۹ ] نویسندگان شرح حال امام، آن داستان را نوشتهاند، و اصل داستان از این قرار است: شقیق به قصد اعمال حج، در سال
۱۴۹ ه، یا سال ۱۴۶ ه عازم بیت الله الحرام شد و در قادسیه فرود آمد. وقتی که در جای خود مستقر شد، به احوال حاجیان پرداخت،
و به میزان آمادگی آنها مینگریست و در آن میان که سرگرم مطالعه و نگرش بر حاجیان بود یک مرتبه چشمش افتاد – به طوری
که خود میگوید – به جوانی خوش سیما، گندمگون، لاغر اندام، که بالای جامه هایش، جامهای از پشم داشت، تنها و جدا از
همهی مردم و دور از اعمال آنها نشسته و با آنان محشور نیست. در دلش خطور کرد که این جوان از صوفیه است و چون توشهای
ندارد و چیزی از وسایل لازم برای مسافر به همراه ندارد، میخواهد بار سنگینی روی دوش حاجیان باشد. شقیق تصمیم گرفت که
نزد او برود و او را سرزنش کند تا از آن کار منصرف شود و به راه راست و درست برگردد! همین که شقیق به نزدیکی او رسید،
ای شقیق! از بسیاری گمانها » : پیش از این که سخنی به او بگوید، جوان توجهی به طرف او کرد و با بیانی آهسته و پر از مهر فرمود
۲۳۹ ] . پیش از این، سخن دیگری نگفت، سپس او را ترک گفت و به کار خود ] « دوری کنید که بعضی از گمانها گناه است
مشغول شد، شقیق مات و پریشان خاطر از کار آن جوان، که به نام او را صدا زد و از باطن او خبر داد، عقل از سرش پرید و احترام
زیادی، از او در دلش احساس کرد و اطمینان پیدا کرد که او از بندگان شایستهی خدا است و از این که دربارهی او گمان بد کرده
بود پشیمان شد و تصمیم گرفت که دوباره نزد او برود و از او پوزش بطلبد و از خطای خود تقاضای بخشش کند. هرچه او را
جست، نیافت. [ صفحه ۱۷۰ ] وقتی که کاروانها در بیابان (فضه) فرود آمدند، یک مرتبه شقیق چشمش به او افتاد، دید همسفرش
مشغول نماز است در حالی که از خوف خدا اعضای بدنش مضطرب، و اشکش چون مروارید به گونه هایش میغلطد، ایستاد، تا
ای شقیق! بخوان: و همانا » : این که وی از نمازش فارغ شد، پیش از این که چیزی بپرسد، آن جوان نگاهی به طرف او کرد و فرمود
۲۴۰ ] . سپس او را ترک گفت و به ] « من آمرزندهام آن که را که توبه کرد و ایمان آورد و عمل شایسته انجام داد و هدایت یافت
راه خود رفت و شقیق در امواجی از افکار و اندیشه ها دست و پا میزد و همواره میگفت: خدایا! عجبا! او دو بار آنچه در باطن من
گذشته بود به زبان آورد! البته که او از ابدال است. او از بندگان واصل به خدا، و از هدایت یافتگان است، به فکری عمیق دربارهی
او فرو رفته بود و کاروان صحراء را در مینوردید، تا این که به (ابواء) رسید. شقیق در آن جا شروع به جستجو کرد، چشمش به آن
جوان افتاد و به جانب او شتافت. ناگهان دید که او کنار چاهی ایستاده و آب برمیدارد، در دستش مشک کوچکی بود که در چاه
افتاد، او گوشهی چشمی به طرف آسمان کرد، در حالی که با نهایت خضوع و ایمان خدا را مخاطب قرار داده بود، میگفت:
خدایا! وقتی که تشنهی آب شوم تو آب آشامیدن منی و هنگام گرسنگیام تو قوت و غذای منی! خدای من، آقای من! من جز تو »
صفحه ۸۳ از ۲۷۲
و بیش از این نگفت، تا این که فوری آب تا سر چاه بالا آمد در حالی که مشک «… کسی را ندارم، مشک آبم را از دست من مگیر
روی آب گردش میکرد.دستش را دراز کرد آن را برداشت و از آن وضو ساخت و چهار رکعت نماز خواند، سپس به سمت
تودهای از شنهای بیابان رفت و مشتی از آن برداشت و داخل مشک ریخت و آنها را تکان داده از آن آشامید. شقیق جلو رفته و به
ای شقیق! نعمتهای ظاهری و » [ وی سلام داد و گفت: از آنچه خداوند به تو مرحمت کرده است، به من بخوران! [ صفحه ۱۷۱
سپس مشک را به او داد و او نیز از آن آشامید در «! باطنی خداوند بر من تمام نشدنی است، پس به پروردگارت خوش گمان باش
آن آرد نرم آمیخته با شکر بود، شقیق – چنانکه خود میگوید – هرگز آشامیدنی لذیذتر و گواراتر از آن نیاشامیده بود، چند روزی
قبۀ » بدون میل به خوردنی و آشامیدنی در آن جا ماند و بعد که از او جدا شد یکدیگر را ندیدند مگر در مکه، که او را در کنار
در تاریکی آخر شب، در حالی دید که با خشوع و گریه و زاری نماز میخواند و به همین حال بود تا این که سفیدی صبح « الشراب
رهسپار شد و در آن جا دو رکعت نماز فجر را بجا آورد و نماز صبح را با « کنار مطاف » برآمد، آنگاه از جا برخاست و به طرف
مردم برگزار کرد، سپس رو به جانب خانهی کعبه کرد و پس از طلوع خورشید آن را طواف کرد و پس از فراغت از طواف، نماز
طواف بجا آورد، آنگاه از بیت خارج شد. شقیق به قصد این که سلامی به او بدهد و به دیدارش تشرف حاصل کند، به دنبال وی
حرکت کرد. ناگاه خدمتگزاران و غلامان را دید که در اطرافش میگردیدند و سمت راست و چپش را گرفتند. توده های مردم
هجوم آوردند، دستها و پهلوهای او را میبوسیدند. شقیق از آن حالت در شگفت ماند و از اطرافیان آن بزرگوار نام همسفرش را
آن جا بود که شقیق ایمان آورد و یقین پیدا کرد که چنان کرامت و بزرگی .« این موسی کاظم علیه السلام است » : پرسید: گفتند
سزاوار امام [ ۲۴۱ ] است، یکی از شعراء این رویداد را به شعر درآورده است: سل شقیق البلخی عنه بما عاین منه و ما الذی کان ابصر
قال: لما حججت عاینت شخصا شاحب اللون ناحل الجسم اسمر سائرا وحده و لیس له زاد فما زلت دائما اتفکر و توهمت انه یسأل
الناس و لم أدر أنه الحج الأکبر ثم عاینته و نحن نزول دون قید علی الکثیب الاحمر یضع الرمل فی الاناء و یشربه فنادیته و عقلی محیر
. [ [ صفحه ۱۷۲ ] اسقنی شربۀ فلما سقانی منه عاینته سویقا و سکر فسألت الحجیج من یک هذا قیل هذا الامام موسی بن جعفر [ ۲۴۲
البته داستان شقیق، گوشهای از کرامات امام علیه السلام و آنچه از ایمان و دانشس در آن بزرگوار وجود داشته را در حد تحمل
نفوس، روشن میسازد.
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *