احادیث و سخنان

حدیث امام کاظم دل بی دوست دلی غمگین است

زیر سایهی درختی نشسته بود و کیسهی بزرگش را هم کنارش گذاشته بود. قیافهاش آنقدر زشت بود که او را نمیشد شبیه هیچ جانوری تصور کرد. آن قد کوتاه و بینی پهن چهرهاش از زشتتر از آنچه بود نشان میداد و بوی گند بدنش تا چند قدمی به مشام میرسید. شاید خودش هم نمیدانست آخرین بار که به حمام رفته بود چه موقع بود. برای همین کثیفی و زشتی هیچکس او را تحویل نمیگرفت تا چه رسد به این که با او دوست شوند.
در عین ناباوری از اسب پیاده شد و افسار آن را به دست من داد و به نزد او رفت. سلام و علیک کرد و ساعتی در کنارش نشست. من چند قدم این طرف تر از صورتش حالم به هم میخورد، اما او در کنارش مشغول صحبت بود، نمیدانم چگونه او را تحمل میکرد. دست آخر هنگام برخاستن به آن مرد گفت: برادر، اگر چیزی کم و کسر داشتی مبادا تعارف بکنی، من در حد توان برآورده میکنم. آمد و سوار شد و به حرکت ادامه دادیم، گفتم:ای فرزند رسولخدا، چگونه در کنار این مرد زشت منظر نشستی و همچون رفیقی صمیمی از نیازمندی هایش پرسیدی، او به شما نیازمند است، نه شما به او، با این مقام و منزلت نبایستی چنین میکردی.
– آن چیزی که مرا به این کار وادار کرد سه چیز بود که در وجود او هست؛ او بندهای از بندگان خداست، خداوند در کتابش او را برادر ما خوانده، و در سرزمین پهناور خدا او همسایهی ماست؛ علاوه بر آنها مگر ما انساها فرزند آدم (ع) نیستیم، مگر پیرو یک دین نمیباشیم، شاید روزی فراز و نشیبهای زندگی ما را به او نیازمند کرد… اگر امروز دچار غرور شویم شاید روزگار طوری رقم بخورد که زمانی در برابرش متواضع شویم و حالمان زار شود.
سرم را پایین انداخته بودم و به گفتههایش فکر میکردم. مدتی بین من و امام کاظم (ع) سکوت برقرار بود. سرانجام امام لبهای مبارکش را باز کرد و سکوت را شکست و این شعر را زمزمه کرد. «با کسی که محتاج وصال ما نیست رابطه برقرار میکنیم از ترس آن که مبادا بدون رفیق بمانیم» . [۱] .
—————————————————————————————————————————————–
پی نوشت ها:
[۱] اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۷٫
منبع: حیات پاکان داستانهایی از زندگی امام موسی کاظم؛ مهدی محدثی؛ بوستان کتاب چاپ دوم ۱۳۸۵٫
برگرفته از کتاب دانشنامه امام کاظم علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *