احادیث و سخنان

حدیث امام کاظم زندگی برای خدمت

نمازش را همیشه میخواند و حتی مستحبات را نیز به جا میآورد، اما چون بدبختی و مشکلات فراوانی داشت به هر کسی میرسید و هر جا که مینشست میگفت «از همان اولین روزی که از مادر زاده شدهام روی پیشانیام نوشته بودند که باید بدبخت باشم» .
از بس هر جا نشسته بود و از مشکلاتش حرف زده بود هم خودش و هم بقیه خسته شده بودند. آخر سر یکی به او گفت: مرد حسابی، برای یک بار هم که شده، پیش دانای شهر برو و با او مشورت کن و این قدر هم خودت و هم ما را اذیت نکن، این طور که نمیشود.
شاید همین حرفها بود که او را به خانهی آن دانشمند فرزانه کشاند. هنگامی که به در خانهاش رسید در زد و وارد شد. خیلی ساده و صمیمی بود، مثل خانهاش، مثل کوچههای شهرش.
سفرهی دلش را باز کرد و همه چیز را گفت، دست آخر گفت: ای کاش خدا مرگم را می رساند، به خدا قسم از این همه بدبختی خسته شده ام. منتظر بود تا او هم حرفهایش را تایید کند، اما امام پس از یک نگاه طولانی به چهرهی سبزهی مرد گفت: بین خود و خدایت رابطهی عمیقی ایجاد کرده ای که حمایتت کند؟
– نه.
– آیا کارهای خوبی که از کارهای زشتت بیشتر باشد جلوتر از خود برای زندگی در آن جهان فرستادهای.
– نه.
– دوست من، به جای اینکه از خدا مرگت را بخواهی از او عمر پر برکت بخواه تا به حال بقیه مفید باشی، نه اینکه با مرگ از زیر بار مشکلات شانه خالی کنی؛ حال که با خدا رابطهی محکمی نداری و توشهای هم برای آن طرف نفرستادهای در خواست مرگ برایت مثل درخواست هلاکت ابدی است. مرد از تعجب مدتی به چهرهی امام کاظم خیره ماند، گویی در نگاه امام دریای آرامی را میدید که او را به ساحل نجات هدایت میکرد و طلوع خورشیدی که او را به زندگی امیدوار میساخت. [۱] .
—————————————————————————————————————————————–
پی نوشت ها:
[۱] بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۲۷٫
منبع: حیات پاکان داستانهایی از زندگی امام موسی کاظم؛ مهدی محدثی؛ بوستان کتاب چاپ دوم ۱۳۸۵٫
برگرفته از کتاب دانشنامه امام کاظم علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *