احادیث و سخنان

حدیث امام کاظم لقمه حرام

پشت در نشسته و سرش را بین زانوانش گرفته بود و زارزار مثل ابر بهاری میگریست. جلو رفتم و گفتم: تو غلام این خانهای؟
– آری.
– چه شده، چرا اینجا نشستهای و مثل بچهها گریه میکنی.
قطرههای درشت اشک را که روی صورت سیاهش ریخته بود پاک کرد و گفت: از ترسم بیرون آمدهام.
– چرا.
– میترسم مرا تنبیه کند.
-ای بابا، تو که جان مرا به لبم رساندی، حرف بزن ببینم چه شده.
– قول میدهی واسطه شوی و بخواهی که مرا تنبیه نکند؟
– بستگی دارد که چه کار کرده باشی.
غلام سیاه، دستی به موهای وز وزی سرش کشید و گفت: امام من به من مقداری پول داده بود تا از بازار تخممرغ بخرم، در راه غلام خانهی روبهرو را دیدم که او هم به بازار میرفت؛ هر دو مقداری پول در دستمان بود و وسوسه شدیم یک دست قمار بازی کنیم.
– عجب، پس قمار هم بازی میکنی، حالا بردی یا باختی؟ غلام سرش را پایین انداخت و پس از کمی مکث کردن گفت: بار اول باختم، ولی بار دوم برنده شدم و مقداری هم پول اضافه به دستم رسید و تخم مرغ خریدم و به خانه آمدم. ناهار پخته شد و آن را جلو امام گذاشتیم… پولهای اضافه را به غلام دیگری که پیش ماست نشان دادم و با خوشحالی گفتم که «این پولها مال خودم است» . وقتی فهمید که از چه راهی به دست آمده دو دستی بر سرم کوبیدو گفت «چخاک بر سرت» . گفتم «مگر چه شده» وا و درحالی که میرفت به امام خبر بدهد گفت «دیگر میخواستی چه بشود، با پول آلوده تخم مرغ خریدهای» . صدای امام را شنیدم که میگفت «زود برو یک طشت بیاور» . انگشت خود را به گلو کرد و هر چه خورده بود بالا آورد. آن قدر این کار را کرد که از چشمانش اشک درآمد و من که ترسیده بودم دوان دوان خود را به بیرون رساندم.
– برخیز و برویم به داخل خانه تا من برای ایشان توضیح دهم، تو شرم نکردی که قمار بازی کردی؟ هر دو نفر به داخل خانه رفتیم. امام کاظم از شدت تهوع [۱] بیرمق نشسته بود. جلو رفتم و گفتم: آقا این مرد اشتباه کرده و الآن نیز پشیمان است، او را ببخشید (به غلام اشاره کردم که معذرت خواهی کند). غلام خود را روی پاهای امام کاظم (ع) انداخت و زارزار گریست و عذرخواهی کرد. در این لحظه، دستی زیر بغل غلام را گرفت و او را از زمین بلند کرد. آن امام مهربان، به چشمهای اشکبار غلام نگاهی کرد، اما چیزی نگفت و رفت.غلام به مرد عرب گفت: او مرا میبخشد؟
– اگر من ارباب تو بودم میکشتمت، شانس آوردهای که آقای تو کاظم (کنترل کنندهی خشم) است و با نگاه تو را تنبیه میکند… حال تو نیز توبه کن و برای جبران اشتباهت هرگز دست به قمار نزن. [۲] . کدام بهتر بود سوار الاغش شد و به اطراف مدینه رفت تا او را هنگام کار در مزرعهاش ببیند. از دور او را دید که مشغول کشاورزی است. همچنان سواره به پیش رفت و وارد مزرعهی او شد. مرد عرب وقتی دید شخصی با مرکبش به مزرعهاش داخل شده و همین طور پیش میآید دست از کار کشید، فریاد زد: آهای،کجا میآیی، مگر نمیبینی مزرعه است، کشت و زرع ما را خراب نکن، از آن طرف بیا. اما سوار بدون توجه به او جلو آمد تا به نزد او رسید. با روی باز سلام کرد و خسته نباشی گفت و حالش را پرسید. مرد عرب که اگر کاردش میزدی خونش در نمیآمد گفت: مرد حسابی، چه سلامی، چه علیکی، مگر نمیبینی این جا را کاشتهام، همین طور سرت را پایین انداختهای و میآیی؟ سوار گفت: هزینهی تخم و کاشت تو در این مزرعه چقدر شده؟
چ- صد دینار.
– امیداوری که از فروش محصولاتش چقدر به دست آوری.
– نمیدانم، علم غیب که ندارم.
– حدودا چقدر تخمین میزنی.
– شاید دویست دینار.
امام کاظم (ع) از مرکبش پایین آمد و کیسهای پول به او داد. مرد عرب گفت: این چیست.
– سیصد دینار پول.
– ولی من مزرعهام را نه میفروشم و نه اجاره میدهم.
– کسی هم چنین قصدی ندارد، این سیصد دینار پول برای تو، مزرعهات هم مال خودت، ان شاءالله آن مقداری که امیدواری، به دست آوری. چگونه ممکن بود، او همیشه با امام دشمنی میکرد و با کمال گستاخی به پدران امام کاظم فحش میداد، مخصوصا به علی (ع). مرد عرب که تحت تاثیر بزرگواری او قرار گرفته بود شرمنده و سرافکنده به نزد او آمد و با یک دنیا خجالت و شرمندگی گفت: بد زبانی مرا ببخش، من به اجداد شما خیلی بی احترامی کردم، لیاقت این هدیهی شما را ندارم. امام سوار شد و رفت و او با خود فکر میکرد که عجب آدم بزرگواری است، من در جمع دوستانش به او فحش دادم و ناسزا گفتم، اما او در خلوت برایم پول آورده تا آبرویم نریزد. مدتی از این واقع گذشت. او نمیتوانست چشم در چشم امام بیندازد تا این که روزی به مسجد رفت. وقتی امام کاظم (ع) وارد شد از جا برخاست و در حالی که بسیار خوشحال و خندان بود گفت: خدا آگاهتر است که رسالتش را در کجا قرار دهد. [۱] .
یاران امام به پچپچ افتادند. یکی میگفت «این مرد همان نوهی عمر نیست که به امام فحش میداد» آن یکی میگفت «آری، خودش است، برویم ببینیم چه شده» . وقتی علت را از او پرسیدند، او فقط گفت: در اشتباه بودم.
امام بعد از نماز به سمت خانه حرکت کرد. یکی از یاران به سرعت خود را به امام رسانید و گفت: آقا این مرد همان نوهی عمر نبود؟
– چرا.
– پس چطور شده که امروز این قدر عوض شده.
امام جریان را گفت و سپس فرمود: شما میخواستید آن مرد بدزبان را بکشید، اما من اجازه ندادم. کدام یک از این راهها بهتر بود، آنچه شما میخواستید یا آنچه من کردم؟ از این بزرگواری امام انگشت تعجب به دندان گرفته بودم، واقعا که او کاظم [۲] بود و لقب خوبی را به خود اختصاص داده بود. [۳] .
—————————————————————————————————————————————–
پی نوشت ها:
[۱] استفراغ.
[۲] فروع کافی، ج ۵، ص ۱۲۳٫
[۱] (الله اعلم حیث یجعل رسالته) «انعام (۶) آیهی ۱۲۴».
[۲] کاظم یعنی فروخورنده خشم.
[۳] منتهی الآمال، ج ۲، ص ۳۴۴٫
منبع: حیات پاکان داستانهایی از زندگی امام موسی کاظم؛ مهدی محدثی؛ بوستان کتاب چاپ دوم ۱۳۸۵٫
برگرفته از کتاب دانشنامه امام کاظم علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *