امامت و رهبری، حاکمان زمان

دوران امامت امام موسی کاظم علیه السلام (۲)

دوران امامت امام موسی کاظم علیه السلام (۲)
دوران امامت امام موسی بن جعفر (علیه السلام)از سال صد و چهل و هشت شروع شد و تا سال صد و هشتاد و سه هجری به طول انجامید.
در مدت سی و پنج سال امامت با خلیفه های وقت; منصور دوانیقی، مهدی، هادی وهارون الرشید معاصر بود.
حضرت، پس از رحلت پدر، رهبری و ارشاد علمی و فکری را به عهده گرفت و گروه زیادی از دانشمندان، محدثان، مفسران، فقها و متکلمان را پرورش داد.
شرایط سیاسی و حکومت منصور ایجاب می کرد که امام (علیه السلام) مبارزه خود را ازابعاد علمی آغاز کند و از طریق نشر معارف به جلوگیری از شیوع عقاید منحرف بپردازد.
در همین راستا داستان ذیل را می خوانیم: منصور دوانیقی پس از این که امام صادق(علیه السلام) را مسموم کرد، زمینه را برای از میان برداشتن دیگر مخالفان مناسب دید; از این رو به فرماندار مدینه، محمد بن سلیمان نوشت: «اگر جعفر بن محمدشخصی را جانشین خود قرار داده، او را احضار کن و گردنش را بزن » فرماندار درپاسخ نوشت: جعفر بن محمد در وصیت نامه اش ۵ نفر را جانشین خود قرار داده است;منصور دوانیقی، محمد بن سلیمان فرماندار مدینه عبدالله بن جعفر، موسی بن جعفر و حمیده همسر آن حضرت. در پایان نامه فرماندار، از خلیفه کسب تکلیف کردکه کدام یک را گردن بزند.
منصور که هرگز تصور نمی کرد با چنین وضعی روبه رو شود، به شدت خشمگین شد و گفت:
اینها را نمی توان کشت. البته مخفی نماند که امام صادق (علیه السلام) با تنظیم چنین وصیت نامه سیاسی توانست ا زقتل امام موسی (ع) جلوگیری کند و این گونه وصیت از باب تقیه بود; زیرا نزد شیعه لیاقت نداشتن چند نفری که در وصیت نامه حضرت ذکر شده اند، واضح و روشن بود.
آن امام مظلوم به خاطر حق گویی و افشاگری بر ضد خلفای بنی عباس; مخصوصا هارون الرشید همواره زندانی بود و بین چهار تا هفت سال از عمر شریفش را در زندانهای مخوف به سر برد.
در این راستا دو ماجرای ذیل مورد توجه تاریخ نگاران قرار گرفته است.
۱- مهدی عباسی، سومین خلیفه عباسی برای سرپوش گذاشتن بر جنایات خود، روزی اعلام کرد، می خواهم مظالم مردم و حقوقی را که مردم بر گردنم دارند، به صاحبانشان بدهم.
امام کاظم (علیه السلام) این مطلب را شنید و نزد مهدی عباسی رفت.
مهدی ظاهرا به ادای حقوق مردم اشتغال داشت، به او فرمود: چرا حقوق از دست رفته ما باز نمی گردد؟
مهدی عباسی گفت: حقوق شما چیست؟ امام فرمود: «فدک ». مهدی گفت: حدود فدک رامشخص کن تا به شما بازگردانم. امام (ع) فرمود: حد اول آن کوه احد، حد دوم عریش مصر، حد سوم «سیف البحر» حدود شام و سوریه و حد چهارمش «دومه الجندل » (بین شام و عراق) است.
مهدی پرسید همه اینها از حدود فدک است؟
امام کاظم (ع) پاسخ داد: آری. به یکباره آثار خشم در چهره مهدی عباسی آشکارشد، چرا که امام فهماند حکومت همه دنیای اسلام باید در دست ائمه باشد. پس خلیفه از جا برخاست و از آنجا رفت در حالی که می گفت: «این حدود بسیار است، بایدپیرامون آن بیندیشم ».
۲- روزی دیگر هارون از امام کاظم (ع) فدک را تقاضاکرد و گفت: فدک را بگیر تا رسما آن را به تو واگذار کنم. امام کاظم (ع) هیچ عکس العملی نشان نداد.
هارون اصرار زیادی نمود تا اینکه حدود آن چه اندازه است؟
امام فرمود: اگر آن را مشخص کنم، در اختیار من نخواهی گذاشت.
هارون اظهار داشت: به حق جدت قطعا آن را در اختیار تو می گذارم.
امام (ع) فرمود: حد اول آن، «عدن » (قسمتی از یمن). چهره هارون عوض شد امام ادامه داد: حد دوم آن «سمرقند» است; رنگ چهره هارون بیشتر تغییر کرد. امام اضافه کرد: حد سوم آن، «آفریقا» است. هارون از این سخن به قدری ناراحت شد که رنگش سیاه گشت امام فرمود: حد چهارم آن، «سیف البحر» است.
هارون گفت: «فلم یبق لنا شی ء»; بنابراین چیزی برای ما باقی نمی ماند.
امام فرمود: من گفتم که تو آن را در اختیار من نخواهی گذاشت.
هارون در همین هنگام تصمیم کشتن آن حضرت را گرفت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *