امامت و رهبری، حاکمان زمان

راهنمایی پیرمرد هشیار به امامت امام کاظم

هشام بن سالم و مومن الطاق (محمد بن نعمان) از شاگردان برجسته و آگاه امام صادق علیه السلام بودند، هنگامی که آن حضرت از دنیا رفت، مردم درباره ی جانشین او، اختلاف کردند، عده ای پسر دوم امام صادق علیه السلام، «عبدالله افطح» را که بزرگتر از امام کاظم علیه السلام بود به عنوان امام بعد از حضرت صادق علیه السلام می دانستند، این گروه به نام «فطحیه» معروف شدند. هشام و مومن الطاق، وارد مدینه شدند، دیدند جمعیت بسیاری اطراف عبدالله را گرفته اند و به عنوان امام، با او ملاقات می کنند و این توجه مردم به او، از این رو بود که از امام صادق علیه السلام نقل می کردند که فرموده است: «مقام امامت به پسر بزرگتر می رسد، مشروط بر اینکه عیبی در او نباشد.» [۱۹] . [ صفحه ۳۷] هشام و مومن الطاق مثل سایر مردم نزد «عبدالله افطح» رفتند، تا با (بررسی و کنجکاوی و) طرح مسائلی که از پدرش می پرسیدند، از عبدالله بپرسند و حقیقت کشف گردد. آنها دو سوال زیر را پرسیدند: ۱- زکات در چند درهم، واجب می شود. عبدالله: در دویست درهم که باید ۵ درهم آن را داد. ۲- درصد درهم چطور؟ عبدالله: باید دو درهم و نیم داد. هشام و مومن الطاق: اهل تسنن نیز چنین چیزی نمی گویند! عبدالله، دستش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «سوگند به خدا از فتوای اهل تسنن در این باره، اطلاع ندارم.» هشام می گوید: وقتی که دیدم به دو مساله ی ما جواب درستی نداد [۲۰] از نزد او همراه مومن الطاق، حیران و سرگردان خارج شدیم، نمی دانستیم به کجا رویم، مومن الطاق آن چنان ناراحت بود که گریه می کرد، همچنان در یکی از کوچه های مدینه راه می رفتیم و متحیر بودیم و با خود می گفتیم: آیا به سوی گروه «مرجئه» برویم، یا به سوی گروه «قدریه» یا به سوی گروه زیدیه و یا معتزله و یا خوارج، در همین حال بودیم که ناگاه پیرمرد ناشناسی که از آنجا عبور می کرد با دست به ما اشاره نمود و گفت: «به سوی من بیایید.» [ صفحه ۳۸] من ترسیدم که مبادا او از جاسوسهای منصور دوانیقی (دومین خلیفه ی عباسی) باشد، زیرا منصور در مدینه جاسوسهای زیاد داشت تا حرکات شیعیان را تحت نظر بگیرند و گزارش دهند، که اگر شیعیان به امامت شخصی قائل شدند، منصور گردن آن شخص را بزند، از این رو به مومن الطاق گفتم: از من دورتر بایست، زیرا در مورد خودم و تو احساس خطر می کنم، این پیرمرد مرا می خواهد نه تو را، مومن الطاق اندکی از من دورتر شد و من دنبال آن پیرمرد ناشناس حرکت کردم و ترسان و هراسان در پشت سر او می رفتم، تا اینکه مرا به در خانه ی امام کاظم علیه السلام برد و خودش رفت و مرا تنها گذاشت. ناگاه خادم امام، بیرون آمد و گفت: بفرما، من وارد خانه امام کاظم علیه السلام شدم، همین که آن حضرت را دیدم، بی آنکه چیزی بگویم، فرمود: «نه به سوی مرجئه و نه به سوی قدریه، و نه به سوی معتزله، بلکه به سوی من، به سوی من بیا.» هشام: قربانت گردم پدرت از دنیا رفت؟ امام کاظم: آری. هشام: وفات کرد یا او را با شمشیر کشتند. امام کاظم: آری (وفات کرد). هشام: امام ما بعد از او کیست؟ امام کاظم: اگر خدا بخواهد تا تو را هدایت نماید، هدایت خواهد کرد. هشام: فدایت شوم، عبدالله (برادرت) معتقد است که، امام [ صفحه ۳۹] بعد از پدرش، او است. امام کاظم: عبدالله می خواهد، خدا عبادت نشود. هشام: قربانت گردم، امام بعد از امام صادق علیه السلام کیست؟ امام کاظم: اگر خدا بخواهد تو را هدایت خواهد کرد. هشام: آیا آن امام، شما هستید؟ امام کاظم: نه، من این سخن را نمی گویم. هشام، شیوه ی سوال کردن خود را عوض کرد، و این بار از امام کاظم علیه السلام چنین پرسید: «آیا شما امام دارید؟» امام کاظم: نه. هشام: دریافتم که او خودش امام است، در این هنگام، شکوه عظیمی از او بر دلم افتاد که عظمت آن را جز خدا نداند، همان گونه که شکوه امام صادق علیه السلام بر دلم می افتاد. هشام: آیا همان گونه که از پدرت مسائلی می پرسیدم، از شما نیز بپرسم. امام کاظم علیه السلام آنچه می خواهی بپرس، تا آگاهی یابی، ولی موضوع را بپوشان که نتیجه ی فاش نمودن آن، سر بریدن است (اشاره به سانسور و خفقان حکومت طاغوتی منصور دوانیقی). هشام می گوید: آنچه مساله داشتم سوال کردم و او پاسخ داد، امام کاظم علیه السلام را دریای ژرف و بی کران علم و معرفت یافتم، به او عرض کردم: شیعیان پدرت سرگردان هستند، اگر اجازه بفرمایی با تعهد به پوشاندن موضوع، که از من گرفتی، با شیعیان تماس بگیرم [ صفحه ۴۰] و آنها را به سوی امامت شما راهنمایی نمایم. امام کاظم: هر کدام از شیعیان را که دارای رشد و استقامت و هشیاری یافتی ماجرا را به او بگو و با او شرط کن که موضوع را مخفی بدارد، که نتیجه ی فاش کردن، سر بریدن است – و با دست اشاره به گلو کرد. هشام: من از نزد آن حضرت بیرون آمدم، و خودم را به مومن الطاق رساندم، به من گفت: چه خبر؟ گفتم: هدایت بود و ماجرا را برایش بیان کردم، سپس جریان را به فضیل و ابوبصیر گفتم، آنها نیز به حضور امام کاظم علیه السلام رسیدند و سوالاتی کردند و جواب صحیح شنیدند و به امامتش معتقد شدند، سپس هر کسی از مردم به حضورش رفت، امامتش را پذیرفت. جز طایفه عمار (ساباطی) و اصحاب او. و اطراف «عبدالله افطح» کم کم خلوت شد، او علت را پرسید، گفتند: «هشام بن سالم» مردم را از پیرامون تو پراکنده نموده است، عبدالله چند نفر از مریدهایش را مامور کرده بود تا مرا کتک بزنند [۲۱] .
نوشته آقای محمد محمدی اشتهاردی بر گرفته از کتاب نگاهی بر زندگی امام کاظم علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *