امامت و رهبری، حاکمان زمان

سرکوبی یعقوب وزیر، به دست مهدی عباسی

یعقوب بن داود، در نزد مهدی نفوذ زیادی پیدا کرد، تا آن جا که او را دوست صمیمی خود گرفته و شریک در تمام کارهای خود
صفحه ۲۱۲ از ۲۷۲
قرار داد، و این مطلب را در دیوان رسمی خود اعلان کرد، که مسلم خاسر در همین باره میگوید: قل للامام الذی جائت خلافته
تهدی الیه بحق غیر مردود نعم القرین علی التقوی اعنت به اخوک فی الله یعقوب بن داود [ ۷۷۵ ] . [ صفحه ۵۰۲ ] یعقوب، بر
حکومت مهدی مسلط شد و تمام کارهای وی را در اختیار خود گرفت و هر طور که دلش میخواست رفتار میکرد، به طوری که
گروهی از مخالفان و حسودان نسبت به این نفوذ فراوان او، کینه بردند و از مهدی عباسی خواستند تا او را از مقام خود، برکنار
سازد، اما مهدی این پیشنهاد را نپذیرفت و از گفتهی آنها سرباز زد، و حسودان وی، انواع وسائل را در مورد دور کردن او از
مقامش به کار میبردند، تا این که مهدی از کنار دیواری عبور میکرد، دید روی آن دیوار نوشتهاند: لله درک مهدی من رجل ان
الخلیفۀ یعقوب بن داود ضاعت خلافتکم یا قوم التمسوا خلیفۀ الله بین النای و العود [ ۷۷۶ ] . وقتی که تمام راه ها به روی بدخواهان
یعقوب بسته شد، به مهدی گفتند، او به علویان گرایش دارد، و از یاران و طرفداران آنها است، و موقعی که علویان بر ضد پدر تو
شوریدند وی با آنها بوده و در نزد ابراهیم بن عبدالله نویسنده بوده است، و او به همراه محمد در مدینه بر ضد منصور شورید. مهدی
وقتی که این مطالب را شنید، حالش دگرگون شد، و سرش را عقب برد، و در امواجی از افکار و خیالات فرو رفت، و تصمیم
گرفت تا او را بیازماید و از حقیقت حالش آگاه شود. یعقوب را به کاخ خویش دعوت کرد، در حالی که بساط آدمکشی را
گسترده و خود نیز لباس غضب پوشیده بود! و در کنار آن فرش، کنیز زیبارویی بود، و مهدی اظهار خوشنودی و شادمانی کرد، و
هرچه در آن مجلس از فرشهای قیمتی بود همه را با آن کنیز به او بخشید و از او خواست تا نسبت به یک کار مهمی اقدام کند و
آن کار، این بود که مردی از آل علی را – که میخواسته کارش یکسره شود – از بین ببرد. پس از این که او را قسمهای مؤکدی
داد که حتما این کار را بکن، یعقوب پذیرفت، و دست علوی را گرفت و رفت. یعقوب وقتی که در جایگاه خود مستقر شد با آن
علوی صحبت کرد و دید مردی ادیب و شخص کامل و پختهای است. مرد علوی به انواع وسایل گوناگون از او خواست [ صفحه
۵۰۳ ] تا او را ببخشد و آزاد کند، یعقوب پذیرفت و او را آزاد کرد و مبلغی پول هم به وی داد، تا زندگی و گرفتاری خود را با آن
حل کند، اما آن کنیز که مهدی به یعقوب داده بود جاسوس بود و نزد مهدی رفت و جریان را به طور کامل برای او نقل کرد،
مهدی مأموران و جاسوسان را دنبال آن علوی فرستاد او را گرفتند، وقتی که او را نزد وی آوردند، در جایی پنهان کرد آنگاه دستور
داد تا یعقوب را حاضر کردند، وقتی که یعقوب نزد مهدی حضور یافت دربارهی آن مرد علوی پرسید؟ گفت: حکم اعدام دربارهی
او اجرا شد. مهدی گفت: یعنی، او مرده است؟ یعقوب گفت: آری، مهدی از او خواست تا دستش را روی سر بگذارد و قسم یاد
کند که او را کشته است. یعقوب قسم خورد، مهدی به غلام خود گفت: آن کسی را که داخل این خانه است نزد ما بیاور! علوی را
آوردند وقتی که یعقوب آن مرد را دید حیرتزده شد و نتوانست حرفی بزند، مهدی گفت: خون تو بر ما حلال شد، و اگر بخواهم
۷۷۷ ] برای ابد زندانی کنند! و تمام اموالش را مصادره ] « مطبق » خونت را بریزم، میتوانم بریزم، آنگاه دستور داد او را در زندان
کرد، و او در زندان ماند، تا وقتی که حکومت به دست هارون الرشید افتاد، یحیی بن خالد برمکی برای آزادی یعقوب واسطه شد،
هارون او را بخشید، از زندان – با جسمی لاغر و چشم کمسو و با ذلت و خواری بیرون آمد [ ۷۷۸ ] و این داستان نیز بر کینهی فراوان
[ مهدی نسبت به علویان و شیعیان ایشان، دلالت دارد. [ صفحه ۵۰۴
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *