امامت و رهبری، حاکمان زمان

علویان در ربذه و رفتار منصور با آنها

کاروان علویان از مدینه حرکت کرد، وقتی که به اندازهی سه میل از آن جا دور شد، آنها را از مرکبها پیاده کردند و آهنگران را
خواستند و هر کدام از آنها را به غل و زنجیر بستند، حلقه های زنجیری که عبدالله بن حسن را با آن بسته بودند، تنگتر گرفتند،
عبدالله از درد مینالید، برادر نیکوکارش علی بن حسن قسم داد تا آن زنجیر را با زنجیر وی عوض کند، عوض کردند، از این رو
وی ضربالمثل عالی برای برادری صمیمی شد. وقتی که کاروان به ربذه رسید، علویان را از مرکبها پیاده کردند، در حالی که در
قید زنجیر بودند و آفتاب بر آنها میتابید، منصور دستور داد تا عبدالله را نزد او ببرند [ ۶۹۳ ] ، وقتی که عبدالله در برابر او قرار
گرفت، منصور شروع به دشنام و ناسزا و بد گفتن نمود و او را به چیزهایی متهم کرد که به دلیل زشتی آنها ما از ذکر آنها
خودداری میکنیم. زیرا آن ناپاک و بدسرشت، که تاریخ زندگیاش آکنده از ننگ و بدنامی بوده است، از تهمت زدن، دروغ و
بهتان باکی نداشت. آن ستمگر جانی دستور داد تا لباسهای محمد را از تنش کندند، به طوری که عورتش نمودار شد و به
مأمورانش فرمان داد تا او را بزنند، مأمورین او را با تازیانه زدند، پس از این که صد و پنجاه تازیانه خورد، بسیار آزرده شد –
از روی من دست نگه دار، زیرا روی من از پیغمبر » : منصور شاد و مسرور بود – یکی از تازیانه ها به صورت او خورد، به جلاد گفت
منصور، رو به جلاد کرد و گفت: [ صفحه ۴۴۸ ] به سرش، سرش جلاد سی تازیانه به سرش زد، آنگاه «. (ص) حرمت گرفته است
دستور داد حلقه چوبی شبیه ساجور [ ۶۹۴ ] بیاورند و به گردن او بستند و دستهایش را نیز به گردنش مهار کردند و او را بر روی
زمین کشان کشان نزد یارانش آوردند، در حالی که تنش مانند زنگی، سیاه بود و در اثر تازیانه رنگش دگرگون شده و خون از
بدنش جاری بود و یکی از چشمانش بر اثر اصابت تازیانه بیرون آمده بود. یکی از غلامان منصور به طرف او دوید و گفت: آیا
مایلی که روپوش خودم را روی تو بیندازم؟ فرمود: آری، خداوند به تو پاداش نیکو دهد، به خدا قسم که کندن لباس از تنم برای
من دشوارتر از ضربت تازیانه هایی است که خوردهام. آن غلام لباسش را روی بدن وی انداخت! [ ۶۹۵ ] . محمد با این حال آب
طلبید اما کسی به وی آب نداد، جز مردی از اهالی خراسان که دوید و به او آب خوراند. زیاد طول نکشید که منصور، آنها را
احضار کرد و خود همانجا نشسته بود، عبدالله بن حسن، شروع کرد به گفتن لطف و احسانهایی که جدش رسول خدا (ص) نسبت
ما با اسیران شما در » : به عباس جد منصور در موقعی که عباس را با حالت اسارت حضور پیامبر (ص) آورده بودند، کرد و گفت
منصور صورتش را از او برگرداند، در حالی که از گفتهی وی سخت خشمناک بود و دستور داد «. روز بدر، این طور رفتار نکردیم
تا علویان را به عراق منتقل کنند.
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *