امامت و رهبری، حاکمان زمان

مناظره های امام کاظم با خلفاء

اختصاص- ص ۵۴- محمّد بن زبرقان دامغانی گفت: موسی بن جعفر فرمود:
وقتی مرا پیش هارون الرشید بردند سلام کردم جواب نداد بسیار خشمگین بود.
نامهای پیش من انداخته گفت: بخوان، نامه را خواندم خدا میدانست که من در آن مورد هیچ تقصیری نداشتم، در آن نامه نوشته بود که برای موسی بن جعفر از اطراف عالم پیروان گزاف گوی و غالی کسانی که بامامت او اعتقاد دارند خراج میآورند این کار را یک وظیفه دینی میدانند و بر خود واجب میشمارند تا وقتی که خداوند زمین و کسانی که بر روی زمین هستند برهبران واقعی بسپارد، معتقدند که هر کس یکدهم مال خود را بآنها ندهد و تصدیق بامامت آنها نداشته باشد و باجازه ایشان مکه نرود و بامرشان جنگ نکند و غنیمت را بآنها نسپارد و آنها را بر جمیع مردم فضیلت ندهد و اطاعت ایشان را واجب نداند مانند اطاعت خدا و پیامبر، کافر است، خون و مالش حلال است.
در آن نامه نسبتهای ناروائی بود مثل ازدواج بدون شاهد و حلال شدن زنان مردم باجازه امام اگر چه با یکدرهم باشد و بیزاری از خلفای پیشین که در نماز بآنها لعنت میکنند و معتقدند هر کس از آنها متنفر نباشد زنش باو حلال نیست هر کس نماز را بتاخیر اندازد نمازش درست نیست بواسطه این آیه قرآن:
اَضاعُوا الصَّلاهَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا «۱» چنین میپندارند که (غی) یک درهای است در جهنم.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۰۵
نامه طولانی بود من همان طور ایستاده میخواندم و او ساکت بود پس از تمام شدن نامه سر بلند کرده گفت: کافی است خواندن این نامه اکنون خود را از آنچه در این نامه است با دلیل تبرئه کن.

گفتم: یا امیر المومنین قسم بخدائی که محمّد را به پیامبری برانگیخته هیچ کس یک درهم یا دینار بعنوان خراج برای من نیاورده ولی ما خاندان ابو طالب هدیه و پیشکشی را که خداوند برای پیامبرش حلال نموده میپذیریم. فرموده است:
اگر برای من پاچه گوسفندی هدیه بیاورند میپذیرم و اگر دعوت بخوردن دست گوسفندی نمایند اجابت میکنم امیر المومنین خود اطلاع دارد که ما در تنگدستی قرار گرفتهایم و دشمن زیاد داریم از گرفتن خمس که قرآن شاهد آن است ما را منع نکردهاند در تنگدستی قرار گرفتهایم صدقه بر ما حرام است که خداوند بجای آن خمس را برای ما قرار داده و مجبور از قبول هدیه هستیم تمام اینها را امیر المومنین خود اطلاع دارد صحبت من که تمام شد سکوت کرد.
بعد گفتم اگر امیر المومنین اجازه دهد به پسر عمویش حدیثی از آباء کرام خود از پیامبر اکرم نقل کنم مثل اینکه از پیشنهاد من خوشش آمد گفت: اجازه داری بگو. گفتم: پدرم نقل کرد از جدم از پیامبر اکرم که فرمود: هر گاه دو خویشاوند نزدیک یک دیگر آیند و هم را در آغوش گیرند خویشاوندی بهیجان میآید اگر صلاح بدانید دست خود را بمن بدهید دست بسوی من دراز کرد، سپس گفت نزدیک بیا جلو رفتم با من مصافحه کرد و مدتی مرا در آغوش گرفت دیدم چشمهایش پر از اشک شد.
گفت بنشین موسی! ناراحت نباش راست گفتی جدت نیز درست فرمود:
همچنین پیامبر اکرم، چنان خون من بجوش آمد و هیجانی در من پیدا شد که فهمیدم تو با من هم نژاد و هم خونی و آنچه گفتی صحیح است. من مایلم سوالی
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۰۶
از تو بکنم اگر جواب دهی و بدانم راست گفتهای رهایت میکنم و بتو کمک خواهم کرد و حرف دیگران قبول نمیکنم گفتم: هر چه را بدانم جواب خواهم داد. گفت: چرا شما شیعیان خود را باز نمیدارید از اینکه بشما میگویند یا ابن رسول اللَّه با اینکه شما فرزندان علی هستید و فاطمه زهرا چون ظرفی است، فرزند بپدر نسبت دارد نه مادر.
گفتم اگر امیر المومنین صلاح بداند مرا از جواب این سوال معذور دارد گفت: امکان ندارد باید جواب دهی گفتم پس امان میدهی که مرا کیفر نکنی گفت در امان هستی گفتم: اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلًّا هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ اَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی گفتم پدر عیسی کیست؟
گفت: عیسی پدر نداشت باراده خدا و روح القدس خلق شد گفتم: همان- طوری که عیسی از طرف مادر جزء فرزندان انبیاء است ما نیز جزء فرزندان انبیاء هستیم بواسطه مادرمان نه از طرف پدرمان علی. گفت احسن احسن باز بیشتر برایم مانند این دلیل را بیاور.
گفتم: تمام امت اجتماع دارند از خوب و بد که داستان بجز اینان که پیامبر را دعوت بمباهله کردند در زیر کساء جز پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین نبودند، خداوند میفرماید: فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ تاویل ابناء حسن و حسین هستند و زنان فاطمه زهرا علیها السّلام و نفس علی بن ابی طالب (ع) گفت احسن.
سپس گفت: توضیح بده برای چه شما میگوئید عمو با بودن فرزند صلبی ارث نمیبرد: باز گفتم: ترا قسم میدهم بحق خدا و پیغمبرش مرا از تاویل این آیه
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۰۷
و توضیح آن معاف داری این موضوع پیش علماء مخفی است گفت: تو ضمانت کردی هر چه بپرسم جواب دهی تو را معاف نمیکنم، گفتم: پس امان خود را تجدید کن. گفت: امان دادم.
گفتم: پیامبر اکرم بکسی که قدرت مهاجرت داشت ولی هجرت نکرد ارث نداده، عمویم عباس میتوانست هجرت کند ولی نکرد، جزء اسیران بود، امتناع داشت از اینکه خونبهای خود را بدهد تا خداوند پیامبر اکرم را مطلع نمود که طلائی را در محلی پنهان کرده حضرت علی را فرستاد آن طلا را از پیش ام الفضل بیرون آورده و به عباس فرمود: که جبرئیل برایم خبر آورد از جانب خدا اجازه داد به علی (ع) و نشانه دفینه را نیز داد در این موقع عباس گفت: پسر برادر آنچه بواسطه ایمان نیاوردن بتو از دست دادم بیشتر است گواهی میدهم که تو رسول خدای جهانیانی.
علی (ع) وقتی طلا را آورد، عباس گفت: پسر برادر مرا فقیر کردی خداوند این آیه را نازل کرد: إِنْ یَعْلَمِ اللَّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُوْتِکُمْ خَیْراً مِمَّا اُخِذَ مِنْکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ «۱» و آیه وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتَّی یُهاجِرُوا بعد میفرماید: وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ «۲» متوجه شدم هارون غمگین شد.
سپس گفت: بگو ببینم بچه دلیل شما میگوئید انسان دچار فساد از طرف زنان میشود بواسطه ندادن خمس را باهلش. گفتم: برایت توضیح میدهم مشروط بر اینکه تا زنده هستم این موضوع را بکسی نگوئی بزودی خداوند فاصله میاندازد بین ما و کسانی که ستم روا میدارند و این مسالهای است که تاکنون احدی از سلاطین
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۰۸
جز امیر المومنین سوال نکرده.
گفت: نه تیم و نه عدی و نه بنی امیه و نه اجدادم از بنی عباس. گفتم: نه از من پرسیده شده و نه از حضرت صادق پدرم، هارون گفت: اگر برایم کشف شود که از جانب تو یا یکی از بستگانت این مساله بازگو شده امانی که بتو دادم از بین خواهد رفت. فرمود: این شرط را میپذیرم. «۱»
هارون گفت: مایلم چند جملهای کوتاه که دارای اصول و فروعی باشد و تفسیر آن فهمیده شود بنویسی بشرط اینکه آن را از حضرت صادق شنیده باشی گفتم بچشم یا امیر المومنین. گفت: وقتی نوشتهات تمام شد حوائج خود را بگو تا برآورم از جای حرکت کرده رفت کسی را گماشت که از من نگهبانی کند هر روز برایم غذای خوبی میفرستاد این جملات را برایش نوشتم:
بنام خداوند بخشنده مهربان. امور دنیا دو نوع است: ۱- امری که در آن اختلافی نیست و آن اجماع امت است بر چیزهای ضروری که چارهای جز آن ندارند و اخباری که همه قبول دارند و آنچه شک دارند باین اخبار عرضه میدارند و حکم هر پیشآمدی را از آن اخبار استنباط میکنند.
۲- امری است شکبردار و قابل تردید در چنین امری باید دلیلی قانع قانعکننده اقامه شود برای ثابت کردن آن اگر جویندگان دلیل محکمی از کتاب خدا که بر تاویل آن اجماع دارند یا از سنت پیامبر چیزی که اختلافی نباشد و یا قیاسی که صحت آن را عقل بپذیرد داشتند دیگر کسی نمیتواند آن را رد کند و باید قبول نموده اقرار کرد و بآن معتقد شد و آنچه دلیلی از کتاب یا سنت پیامبر و یا قیاس صحیح برایش پیدا نشد اشخاص عادی و دانشمندان همه میتوانند در آن شک نمایند و قبول نکنند.
این دو امر میخواهد مربوط بتوحید باشد یا مسائل دیگر مذهبی حتی جریمه
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۰۹
یک خدشه وارد کردن و از آن کمتر و آن موضوعی که امر دینی را بر آن عرضه میدارند اگر دلیلی محکم داشت میپذیری چنانچه برایت روشن نبود آن را رد میکنی «لا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ».
بغلامی که نگهبان من بود اطلاع دادم که من خواسته خلیفه را انجام دادم باو اطلاع بده، غلام خبر داد هارون خارج شد من نوشته را باو نشان دادم گفت: احسن جملات کوتاه و جامعی است اکنون حاجات خود را بگو گفتم: یا امیر المومنین اولین حاجتم اینست که اجازه دهی برگردم پیش خانوادهام که آنها را در حال ناامیدی از دیدار خود با گریه و زاری گذاشتهام. گفت: این اجازه را بتو دادم حاجت دیگر بخواه گفتم: خدا امیر المومنین را برای پسر عموهایش سلامت بدارد گفت: باز بگو چه حاجت داری گفتم: من مردی عیالوارم بعد از خدا چشم بلطف امیر المومنین دارم.
دستور داد صد هزار درهم بمن بدهند و با احترام مرا برگرداند پیش خانوادهام.
عیون اخبار الرضا- ج ۱ ص ۸۱- موسی بن جعفر (ع) فرمود: وقتی مرا پیش هارون بردند، سلام کردم جواب داده گفت: موسی بن جعفر! دو خلیفه در یک مملکت برای هر دو خراج ببرند «۱».
گفتم: ترا بخدا میسپارم از اینکه من و خود را گناهکار کنی و سخن بیهوده دشمنان ما را در مورد ما بپذیری تو خود میدانی از وقتی که پیامبر از دنیا رفت خیلی دروغ بر ما بستند. اگر صلاح بدانی با این خویشاوندی که نسبت به پیامبر اکرم داری اجازه بدهی حدیثی که پدرم از آباء خود از جدم پیامبر اکرم نقل کرده برایت نقل کنم، گفت اجازه دادم.
گفتم: پدرم از آباء کرام خود از جدم پیامبر اکرم نقل کرد که خویشاوند وقتی بخویشاوند برسد و دست در دست یک دیگر گذارند علاقه خویشاوندی بهیجان
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۰
در میآید اکنون دست خود را بمن بده فدایت شوم، هارون گفت جلو بیا.
من نزدیک رفتم دست مرا گرفت و مرا پیش کشید و مدتی در آغوش داشت بعد رها کرد گفت: موسی بنشین دیگر ناراحت نباش بتو کاری ندارم، دیدم اشک از چشمانش میریزد سر بزیر انداختم.
گفت: راست گفتی و جدت نیز راست گفته است خونم بجوش آمد و هیجانی در من پیدا شد که دلم شکست و اشکم جاری گردید حالا میخواهم از تو چند سوال بکنم که مدتها است در دلم بوده از هیچ کس نپرسیدهام، اگر جواب دادی رهایت میکنم و سخن دیگری را در بارهات نمیپذیرم، شنیدهام تو هرگز دروغ نگفتهای پس آنچه سوال میکنم واقع مطلب را برایم توضیح بده گفتم هر چه را بدانم توضیح میدهم اگر بمن امان بدهی.
گفت: بتو امان دادم در صورتی که راست بگوئی و آن تقیهای که بین شما فرزندان فاطمه معمول است روا نداری. گفتم: هر چه مایل است امیر المومنین سوال کند.
گفت: بگو ببینم چرا شما خود را از ما برتر میدانید با اینکه هر دو از یک درخت هستیم، همهی ما فرزندان عبد المطلب هستیم ما فرزندان عباس و شما فرزندان ابو طالب هر دوی آنها عموی پیامبرند و بیک نسبت مساوی با پیغمبر خویشاوندی دارند.
گفتم: ما نزدیکتر به پیغمبریم گفت: چطور گفتم زیرا عبد اللَّه و ابو طالب از یک پدر و مادرند و جد شما عباس از مادر عبد اللَّه و ابو طالب نبود- گفت پس چرا شما ادعا میکنید از پیامبر اکرم ارث میبرید با اینکه عمو مانع ارث بردن پسر عمو است. وقتی پیامبر از دنیا رفت ابو طالب قبل از او مرده بود ولی عمویش عباس حیات داشت. گفتم: اگر امیر المومنین مرا از جواب این سوال معذور دارد خوب است هر سوال دیگری دارد بفرماید گفت غیر ممکن است باید جواب بدهی. گفتم: مرا امان بده. گفت: من قبلا بتو امان دادم.
گفتم: علی بن ابی طالب میفرماید: با بودن فرزند بهیچ کس ارث نمیرسد
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۱
جز پدر و مادر و زن و شوهر، با بودن فرزند برای عمو ارثی ثابت نشده و قرآن گواه چنین ارثی نیست جز اینکه ابا بکر و عمر و بنی امیه از پیش خود گفتهاند عمو بمنزله پدر است این گفته آنها دلیلی ندارد و از پیامبر نیز حدیثی نرسیده.
کسانی که از علماء معتقد بقول حضرت علی هستند حکومت آنها بر خلاف حکومت سایر علمای عامه است، اکنون نوح بن دراج هست که در این مساله بقول علی (ع) عمل میکند و فتوی نیز داده که امیر المومنین او را فرماندار دو شهر کوفه و بصره نموده دستور داد نوح بن دراج و سایر علماء که بر خلاف نظر او فتوی میدهند از قبیل سفیان ثوری و ابراهیم مدنی و فضیل بن عیاض را حاضر کنند همه آنها گفتند: این نظر حضرت علی است در این مساله.
بآنها گفت بطوری که شنیدهام شما چرا در این مساله مطابق دستور حضرت علی فتوی نمیدهید! گفتند نوح بن دراج جرات نموده ولی ما ترسیدیم با اینکه فتوای حضرت علی پیغمبر را امضاء نموده بدلیل گفتار علمای گذشته که از پیامبر اکرم نقل کردهاند در باره علی بن ابی طالب فرموده است از همه شما واردتر بعلم قضاوت علی است عمر نیز تصدیق کرده که علی از همه ما بهتر بقضاوت وارد است و این لفظ قضاوت لفظ جامعی است که هر چه پیامبر اصحاب خود را مدح نموده در مورد قرائت و فرائض و علم همه را این لفظ قضاوت شامل میشود.
هارون گفت: بیش از این توضیح بده موسی! گفتم محافل و مجالس بامانت باشخاص سپرده میشود مخصوصا مجلس شما گفت: هیچ باک نداشته باش گفتم پیامبر اکرم کسی را که مهاجرت نکرده ارث نمیداد و برای او دوستی قائل نبود مگر بعد از مهاجرت گفت: چه دلیل بر این مطلب داری؟ گفتم: این آیه: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتَّی یُهاجِرُوا عمویم عباس مهاجرت نکرد.
هارون گفت: از تو تقاضا دارم بگوئی که در این مورد هیچ با کسی از دشمنان ما صحبت کردهای، یا بیکی از فقهاء در این مورد اطلاعی دادهای؟ گفتم: خدا شاهد
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۲
است نه، جز امیر المومنین کسی از من نپرسیده.
گفت: چرا بهمه مردم اجازه میدهید شما را نسبت به پیغمبر بدهند و بشما بگویند: یا ابن رسول اللَّه با اینکه فرزند علی هستید، شخص را بپدرش نسبت میدهند فاطمه چون ظرفی است و پیامبر جد مادری شما است.
گفتم: یا امیر المومنین اگر پیامبر زنده شود و دختر ترا خواستگاری کند باو میدهی گفت: سبحان اللَّه چرا ندهم؟ افتخار بر عرب و عجم و قریش میکنم با این کار گفتم: ولی او از من خواستگاری نمیکند و نه من دخترم را بازدواج او در میآورم گفت: چرا؟ گفتم: چون او پدر بزرگ من است ولی پدر بزرگ تو نیست گفت: احسن! موسی! سپس گفت: چگونه خود را فرزند پیامبر میدانید با اینکه پیغمبر فرزند پسر نداشت؟ و نسل از پسر است نه از دختر، شما فرزند دختر هستید که فرزندان دختر نسل حساب نمیشوند. گفتم: ترا بحق خویشاوندی و قبر پیامبر و کسی که در آن مدفون است، قسم میدهم مرا از جواب این سوال معذور داری گفت: غیر ممکن است باید دلیل خود را در مورد شما فرزندان علی بیاورید اکنون تو رهبر آنها و امام زمان ایشانی بطوری که من شنیدهام، ترا معذور نمیدارم در مورد هر چه سوال کنم تا دلیلی از قرآن بیاوری شما فرزندان علی ادعا میکنید هیچ مطلبی از قرآن برایتان پوشیده نیست نه الف و نه واوی، تاویل تمام آن را میدانید و باین آیه استدلال میکنید:
ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ بهمین دلیل خود را بینیاز از نظر علماء و دلیلهای آنها میدانید.
گفتم: اجازه میدهی جواب این سوال را بدهم؟ گفت بگو. گفتم: اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ اَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی پرسیدم پدر عیسی کیست؟
گفت: عیسی پدر نداشت گفتم: در این آیه خداوند او را ملحق بفرزندان پیامبران
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۳
میکند از طرف مادرش مریم، همین طور ما ملحق بفرزندان پیغمبر اکرم هستیم از طرف مادرمان فاطمه علیها السّلام.
گفتم: بیش از این دلیل بیاورم؟ گفت: بیاور گفتم: این آیه: فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ «۱». کسی ادعا نکرده که پیغمبر اکرم موقع مباهله با نصاری جز علی بن ابی طالب و فاطمه و حسن و حسین را داخل کساء نموده باشد تاویل فرزندان حسن و حسین است و زنان فاطمه و انفس علی بن ابی طالب.
علماء اتفاق دارند بر اینکه جبرئیل در جنگ احد گفت: یا محمّد این برابری واقعی است از علی فرمود: چون او از من و من از او هستم جبرئیل گفت من نیز از شما دو نفرم یا رسول اللَّه! سپس جبرئیل گفت:
«لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی»
شبیه مدح و ستایشی شد که خداوند در این آیه از ابراهیم خلیل مینماید فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ ما پسر عموهای شما افتخار میکنیم بسخن جبرئیل که او از ما است.
گفت: احسن موسی حاجات خود را بگو گفتم: اولین حاجتم اینست که به پسر عمویت اجازه دهی برگردد بمدینه جدش پیش زن و فرزند خود، گفت: در این مورد تصمیم خواهیم گرفت ان شاء اللَّه.
روایت شده که او را بزندان سندی بن شاهک تحویل داد و در آنجا از دنیا رفت (و اللَّه اعلم).
عیون اخبار الرضا: سفیان بن نزار گفت: روزی بالای سر مامون بودم گفت میدانید من تشیع را از که آموختم؟ کسانی که حضور داشتند گفتند: نه بخدا نمیدانیم گفت: از هارون الرشید. گفتند: چگونه از هارون الرشید آموختی با اینکه او پیوسته این خانواده را میکشت. گفت صحیح است آنها را در راه حفظ سلطنت خود میکشت زیرا سلطنت نازا است.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۴
سالی من با او بحج رفتم همین که بمدینه رسید بدربانان خود دستور داد که هر کس از اهالی مکه و مدینه از فرزندان مهاجر و انصار که بدیدن من میآید باید نسب و نژاد خود را بگوید و خویش را معرفی کند. هر یک که وارد میشد میگفت من فلانی پسر فلان کس هستم تا جد خویش نام میبرد که بالاخره منتهی بیکی از بنی هاشم یا قریش و یا مهاجر و یا انصار میشد بهر کدام جایزهای از پانصد هزار درهم تا دویست دینار بمقدار مقام و شرافت نسبی و هجرت اجدادش میداد.
روزی ایستاده بودم که فضل بن ربیع وارد شده گفت: درب خانه مردی است که میگوید: موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام روی بما نمود که ایستاده بودیم من و امین و موتمن و سایر سپهداران گفت مواظب خود باشید، سپس بدربان گفت اجازه بده وارد شود ولی مواظب باش از مرکب نباید پیاده شود مگر روی فرش من.
در این موقع دیدم پیرمردی لاغر اندام که عبادت پیکرش را ضعیف کرده بود وارد شد چون پوست و مشکی کهنه مینمود که سجده بر صورت و بینی او اثر گذاشته بود. همین که چشمش بهارون الرشید افتاد خود را از الاغی که سوار بود خواست بزیر اندازد، هارون فریاد زد: نه بخدا باید روی فرش من پیاده شوید دربانان مانع از پیاده شدن آن جناب گردیدند تمام با دیده احترام و عظمت باو نگاه میکردیم همین طور آمد تا رسید روی فرش دربانان و سپهداران اطرافش را گرفته بودند.
هارون از تخت پائین آمده او را استقبال کرد صورت و چشمهایش را بوسید و دستش را گرفته بالای مجلس آورد و در آنجا با او نشست شروع کرد با او بصحبت و کاملا با تمام چهره متوجه آن جناب بود از حالش میپرسید.
پرسید چقدر زن و فرزند داری فرمود: بیش از پانصد نفرند گفت همه اینها فرزندان شمایند فرمود: نه بیشتر آنها غلام و کنیزند اما فرزند، سی و چند نفر دارم که این قدر پسر و این قدر دخترند، گفت: چرا دخترها را بازدواج پسر عموهایشان
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۵
در نمیآوری؟ فرمود: تهیدستی مانع این کار است. گفت: باغستان در چه حال است فرمود: گاهی محصول میدهد و گاهی نمیدهد. گفت: قرض هم داری فرمود: آری پرسید چقدر؟ گفت: در حدود ده هزار دینار.
رشید گفت: پسر عمو! آنقدر پول در اختیارت بگذارم که پسرها و دخترها را بازدواج در آوری و باغستانها را آباد کنی، فرمود: شرط خویشاوندی را بجای آوردهای؟ خداوند ترا بر این نیت پسندیده پاداش عنایت کند، با هم خویشاوندی نزدیک داریم و قرابت بهم پیوسته است و از یک نژاد هستیم با این نژاد و اصالت خانوادگی که داری و نعمتی که خدا در اختیارت گذاشته چنین کاری انجامش از شما بعید نیست؟ گفت: حتما انجام خواهم داد منت هم دارم.
فرمود: یا امیر المومنین خداوند بر فرمانروایان واجب نموده که بداد فقیران امت برسند و قرض قرضداران را بپردازند و بار سنگین از روی دوش بیچارگان بردارند و با اسیر خوشرفتاری کنند تو شایستهترین فرد بانجام این کارها هستی باز گفت انجام خواهم داد یا ابا الحسن!.
در این موقع از جای حرکت کرد هارون نیز باحترام او حرکت نمود صورت و چشمانش را بوسید آنگاه روی بجانب من و برادرانم امین و موتمن نموده گفت:
عبد اللَّه، محمّد، ابراهیم در خدمت پسر عمو و سرورتان باشید رکابش را بگیرید و لباسهایش را مرتب کنید و او را تا منزلش مشایعت نمائید در بین راه موسی بن جعفر (ع) پنهانی بمن توجه نموده بشارت خلافت را داد فرمود: وقتی بمقام خلافت رسیدی با فرزند من خوشرفتاری کن بعد ما برگشتیم من از همه برادرانم بیشتر جرات داشتم پیش پدرم.
همین که مجلس خلوت شد گفتم یا امیر المومنین این آقا که امروز این قدر احترام و تعظیم باو روا داشتی از تخت بزیر آمدی و باستقبالش شتافتی و او را در صدر مجلس جای دادی و پائینتر از او نشستی بما دستور دادی رکابش را بگیریم که بود؟
فرمود: او امام و رهبر مردم و حجت خدا است و خلیفه او میان مردم است.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۶
گفتم یا امیر المومنین مگر این امتیازها همه مخصوص شما نیست.
گفت: من پیشوای مردم هستم بزور و جبر در ظاهر ولی موسی بن جعفر امام واقعی است بخدا قسم پسرم! او بمقام پیغمبر از من و تمام مردم شایستهتر است اگر تو که فرزندم هستی در مقام خلافت با من سر نزاع داشته باشی سر از پیکرت برمیدارم سلطنت نازا است (و ملاحظه خویشاوندی را ندارد).
هنگام حرکت از مدینه بمکه دستور داد کیسهای سیاه که در آن دویست دینار بود آوردند بفضل بن ربیع گفت این کیسه را برای موسی بن جعفر ببر باو بگو امیر المومنین میگوید فعلا وضع مالی ما خوب نیست بزودی جبران خواهیم کرد در آینده، من از جای حرکت کرده گفتم یا امیر المومنین بفرزندان مهاجر و انصار و سائر قریش و بنی هاشم و کسانی که حسب و نسب آنها را نمیشناسی پنج هزار دینار و کمتر از آن میدهی بموسی بن جعفر با آن احترام که روا داشتی دویست دینار میدهی کمترین بخششی که تاکنون به اشخاص نمودهای گفت: ساکت باش بیمادر اگر آنچه تعهد کردم باو بپردازم از او در امان نخواهم بود که فردا با صد هزار شمشیرزن از پیروان و شیعیانش بر سر من نتازد تنگدستی او و فامیلش برای من و شما بهتر است از اینکه دست ایشان باز باشد.
مخارق نوازنده که این وضع را مشاهده کرد خیلی ناراحت شد از جای حرکت کرده گفت یا امیر المومنین اکنون که من وارد مدینه شدهام بیشتر اهالی مدینه از من درخواست کمک دارند اگر خارج شوم و بآنها چیزی ندهم نخواهند فهمید که امیر المومنین چقدر بمن عنایت دارد و مقام مرا نزد شما متوجه نمیشوند دستور داد باو ده هزار دینار بدهند گفت: این مبلغ را بین اهل مدینه تقسیم میکنم قرضی نیز دارم که باید بپردازم ده هزار دینار هم برای قرضش پرداخت.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۷
گفت: یا امیر المومنین دخترانم را میخواهم عروسی کنم برای آنها باید جهیزیه تهیه نمایم، دستور داد ده هزار دینار دیگر باو بدهند.
گفت: یا امیر المومنین بناچار باید وسیله نان و خورشی داشته باشم که خود و فرزندان و همسران آنها از آن راه تغذیه نمایند، دستور داد آنقدر باغ و مزرعه باو بدهند که محصول آن در سال برابر ده هزار دینار میشد دستور داد در تحویل این مزرعه عجله کنند در همان ساعت.
مخارق همان دم از جای حرکت کرد و خدمت موسی بن جعفر (ع) رفت عرضکرد: آقا من متوجه شدم این ملعون نسبت بشما چه کرد و چقدر برایتان فرستاد من برای شما حیلهای بکار بردم و سی هزار دینار و مزرعهای را که محصول آن معادل ده هزار دینار میشود گرفتم بخدا من احتیاج بهیچ کدام آنها ندارم فقط برای شما گرفتم من سند آنها را برای شما امضا میکنم پولها را برایتان آوردهام. فرمود خدا بتو برکت دهد و جزای خیر عنایت کند یک درهم آن را نمیگیرم و نه مزرعه و باغ را میخواهم این لطف و محبت ترا قبول کردم برو بسلامت در این مورد دیگر پیش من نیا مخارق دست موسی بن جعفر را بوسیده برگشت.
قرب الاسناد: محمّد بن عیسی از شخصی نقل کرد که حضرت موسی بن جعفر برای خیزران مادر خلیفه عباسی موسی نوشت و او را تسلیت و تعزیت گفت نسبت بفرزندش موسی و تهنیت گفت نسبت به خلافت فرزند دیگرش هارون بدین شرح:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ*- نامهایست برای خیزران مادر امیر المومنین از طرف موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین، خداوند ترا آسایش و آرامش عنایت کند و از همت و جودت بهرهمند گرداند و گرامی بدارد و حفظ فرماید و نعمت و رحمت خویش را در دنیا و آخرت برای تو تکمیل فرماید. باید توجه داشته باشی که تمام کارها بدست خداست که اجرا میکند و مقدر بقدرت و نیروی خویش ضمانت نموده که گذشته را حفظ کند و آینده را تکمیل فرماید، آنچه مقدم داشت کسی نمیتواند بتاخیر اندازد و آنچه بتاخیر انداخت هیچ کس او را نمیتواند مقدم
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۸
دارد پایداری و جاودانی بودن را برای خود اختصاص داد و موجودات جهان را فناپذیر آفرید. آنها را در دنیای زودگذر ساکن کرد ولی بازگشت ایشان را بجهانی پایدار منتهی فرمود.
مرگ را برای همه تعیین کرد و همه را باین گرفتاری مبتلا نمود تا عدالت برقرار شود در ضمن قدرت و عزت خویش را بر آنها داشته باشد هیچ کس را وسیله جلوگیری از مرگ یا راه فرار از آن نیست تا خداوند تمام جهانیان را در سرای جاوید جمع نماید و خود حاکم مطلق و وارث زمین و آنچه در اوست شود تمام بسوی او برمیگردند خدا عمر ترا طولانی کند شنیدم امیر المومنین موسی طبق مشیت و خواست خداوند دار فانی را وداع گفته درود خدا بر روان او باد و مشمول رحمت و مغفرت و رضای پروردگار گردد. إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ میگویم مصیبت بزرگی روی داد و گرفتاری شدیدی پیش آمد یا رفتن او إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ میگویم و شکیبایم بر مقدرات خدا و تسلیم در مقابل قضا و فرمانش هستیم باز إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ میگویم چه مصیبت سختی بر تو وارد شد مخصوصا نسبت بما و آتشی که در دل ما از این مصیبت شعلهور گردید و زندگی را بر کام ما تلخ کرد از خدا میخواهم که درود خویش را بر امیر المومنین فرستد و او را رحمت کند و او را ملحق به پیامبر اکرم و آباء و اجداد شایستهاش بکند و زندگی آینده را برای او بهتر از دنیای از دست رفتهاش قرار دهد.
از خدا خواهانم که بتو اجر زیاد و طول عمر عنایت کند و عاقبت بخیر فرماید و بپاداش از دست دادن امیر المومنین بهترین پاداشی که مقرر کرده برای شکیبایان از درود و رحمت و هدایت خویش عنایت کند، از خدا میخواهم بتو صبر عنایت کند و تسلیت نیکو و خلفی بهتر عنایت کند در آینده دیگر ناراحتی در باره خود و نعمتهائی که خداوند بتو ارزانی داشته نبینی.
از خدا خواستارم خلافت امیر المومنین هارون را بر تو مبارک کند و از وجودش بهرهمند گردی و عمرش را طولانی و از بهترین نعمت و کرامت بهرمندش گرداند و او را حفظ فرماید شما و مخصوصا ما و تمام مسلمانان را از وجودش
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۱۹
بهرهمند گرداند بطوری که ببهترین آرزوهای خود در مورد او و شما برسیم خدا زندگی پایدار باو عنایت کند و ما نیز خدمتگزار او باشیم.
هیچ کدام از بستگان من و خویشاوندان و نزدیکان و خانواده شما بیشتر از من نسبت بمصیبت شما ناراحت نشده و بیشتر دعا برای اجر و پاداش شما و ادامه نعمت فرمانروائی و طول عمر و بقای نعمت و رفع ناراحتی از امیر المومنین نمیکند.
خدا را سپاسگزارم که مرا متوجه مقام تو و نعمتی که بشما ارزانی داشته و شکرگزار در گرفتاریهای شما و امیدوار نسبت بآیندهتان قرار داده. خدا از نعمت وجود شما ما را بهرهمند گرداند و بشما بهترین پاداش عنایت کند.
اگر صلاح بدانی از حال خود مخصوصا و کیفیت برگزار کردن این مصیبت و ناراحتی را برایم بنویسی من خیلی مشتاق و آرزومندم و پیوسته انتظار دارم که از حال شما مطلع باشم خداوند نعمت خویش را که بر تو ارزانی داشته تکمیل فرماید و کرامت و لطف خود را مستدام دارد درود و رحمت خدا و برکتش بر تو باد.
تاریخ پنجشنبه هفت شب از ماه ربیع الآخر گذشته سال صد و هفتاد نوشته شد.
توضیح: خوانندگان ارجمند توجه نمایند بشدت تقیهای که در زمان موسی ابن جعفر (ع) میشده که برای درگذشت یک کافر مطرود و شخص نابکاری که ایمان بخدا و قیامت ندارد امام (ع) چنین نامهای مینویسد این خود شاهد اهمیت تقیه است.
کامل الزیارات- باب ۳ ص ۱۸- حضرت موسی بن جعفر (ع) و هارون- الرشید و علی بن جعفر و جعفر بن یحیی در مدینه برای زیارت پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بحرم پیغمبر آمدند هارون بحضرت موسی بن جعفر گفت: شما جلو بروید، امام از رفتن امتناع ورزید هارون جلو رفت و سلام داد در کناری ایستاد.
عیسی بن جعفر نیز از موسی بن جعفر تقاضا کرد جلو برود باز امام امتناع ورزید، عیسی رفت سلام داد و کنار هارون ایستاد جعفر بن یحیی نیز از موسی بن جعفر خواست که وارد شود امتناع فرمود او وارد شد سلام داده کنار آنها ایستاد.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۰
موسی بن جعفر (ع) وارد شده گفت:
«السلام علیک یا ابه اسال اللَّه الذی اصطفاک و اجتباک و هداک و هدی بک ان یصلی علیک»
سلام بر تو پدر جان از خداوندی که ترا برگزید و انتخاب نمود و راهنمائی کرد و بوسیله تو مردم را رهبری نمود درخواست میکنم که درود بر تو فرستد.
هارون بعیسی گفت: شنیدی چه گفت جواب داد: آری. هارون گفت:
گواهی میدهم که واقعا پیغمبر پدر اوست.
از کتاب حقوق المومنین که نوشته ابو علی بن طاهر است نقل شده که علی بن یقطین از موسی بن جعفر (ع) اجازه خواست که از وزارت هارون استعفا دهد.
امام (ع) فرمود:
«لا تفعل فان لنا بک انسا، و لاخوانک بک عزا و عسی ان یجبر اللَّه بک کسرا و یکسر بک نائره المخالفین عن اولیائه یا علی کفاره اعمالکم الاحسان الی اخوانکم»
این کار را نکن ما بتو انس و علاقه داریم و شغل تو در دربار هارون سبب عزت و سربلندی برادران دینی تو است شاید خداوند بوسیله تو یک ناراحتی را رفع کند و یا آتش کینه مخالفین را نسبت بدوستان خود بوسیله تو خاموش کند. علی! کفاره خدمت تو در دربار سلطان همان نیکی بر برادران دینی است. تو یک چیز را برای من ضمانت کن، من سه چیز را برای تو ضامن میشوم. ضمانت کن که هر یک از دوستان ما را دیدی احترام کنی و حاجتش را برآوری، من ضامن میشوم که هرگز سقف زندان بر سرت سایه نیافکند و تیزی شمشیر پیکرت را فرا نگیرد و فقر و تنگدستی بخانه تو راه نیابد. علی! هر کس مومنی را شاد کند ابتدا خدا را خرسند و در مرتبه دوم پیامبر را و در مرتبه سوم ما را خرسند نموده.
خرایج- ص ۲۰۳- روایت شده که علی بن یقطین نامهای برای موسی بن جعفر (ع) نوشت بدین مضمون: اصحاب در مسح دو پا اختلاف دارند اگر صلاح بدانید در مورد وضو و مسح دستوری را بنویسید که طبق آن عمل نمایم.
موسی بن جعفر (ع) در جواب او نوشت: آنچه من دستور میدهم که انجام دهی
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۱
اینست: ابتدا سه مرتبه مضمضه مینمائی (آب را در دهان گرداندن و بیرون ریختن) و سه مرتبه استنشاق میکنی (آب در بینی کردن و ریختن) صورت را سه مرتبه میشوئی و زیر ریش و محاسن خود را آب میرسانی هر دو دستت را نیز سه مرتبه میشوئی روی گوشها و داخل آنها را مسح میکنی و سه مرتبه دو پایت را میشوئی مبادا نوع دیگری وضو بگیری.
علی بن یقطین طبق دستور موسی بن جعفر (ع) عمل کرد. هارون الرشید باطرافیان خود گفت: مایلم علی بن یقطین را آزمایش کنم میگویند شیعه است.
تشریفات وضوی رافضیها کمتر است او را بکار مامور کرد که ادامه پیدا کرد تا وقت نماز داخل شد.
هارون پشت دیوار خانه ایستاد بطوری که شاهد اعمال علی بن یقطین باشد ولی علی او را نبیند. آب برای وضویش فرستاد همان طوری که موسی بن جعفر (ع) دستور داده بود وضو گرفت هارون از پشت دیوار بلند شده گفت دروغ گفته هر که میگفت تو رافضی هستی.
پس از این جریان نامهای از طرف موسی بن جعفر (ع) برای علی بن یقطین رسید که نوشته بود از حالا بدستوری که خداوند داده وضو بگیر صورتت را یک بار واجب است بشوئی بار دوم مستحب است دو دست را نیز از آرنج مانند صورت بشوی، جلو سرت را مسح کن و روی دو پا را نیز مسح نما بوسیله اضافه رطوبت آبی که از وضو در دستهایت مانده آنچه موجب بیم و ترس بر تو بود از میان رفت.
اعلام الوری- ص ۲۹۳- روزی هارون الرشید مقداری لباس که ضمن آن یک لباده خز سیاه از لباسهای پادشاهان که طلاکاری شده بود قرار داشت از نظر تشویق به علی بن یقطین بخشید.
علی بن یقطین تمام آن لباسها و همان لباده و مقداری پول که قبلا تهیه دیده بود و طبق معمول خمس مال خود را بامام میداد برای موسی بن جعفر (ع) فرستاد امام (ع) پول و لباسها را پذیرفت اما لباده را توسط همان آورنده برگرداند،
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۲
نامهای برای علی بن یقطین نوشت که این لباده را نگهدار مبادا از دست بدهی بزودی بآن احتیاج پیدا خواهی کرد. علی بن یقطین مشکوک شد و علت برگرداندن لباده را نمیدانست بالاخره آن را محفوظ نگه داشت.
پس از چند روز علی بن یقطین بر یکی از غلامان مخصوص خود خشم گرفت و او را از کار بر کنار نمود آن غلام میدانست که علی بن یقطین هوادار موسی بن جعفر (ع) است و از فرستادن هدیهها اطلاع داشت از او پیش هارون الرشید سعایت کرد گفت: علی بن یقطین موسی بن جعفر را امام میداند و خمس مال خود را هر سال برای او میفرستد از آن جمله همان لباده «۱» که امیر المومنین در فلان تاریخ باو لطف نمود برای موسی بن جعفر فرستاده.
هارون بسیار بر آشفت و خشمگین شد گفت: باید این جریان را تحقیق کنم اگر صحت داشته باشد علی را خواهم کشت. همان ساعت از پی علی بن یقطین فرستاد همین که آمد گفت: آن لبادهای که بتو دادم چه کردی؟ گفت: دارم در جامه دانی سر بمهر گذاشتهام، آن را عطرآلود کردهام و محفوظ نگهداشتهام هر صبح و شام سر جامهدان را باز میکنم از نظر تبرک آن را میبوسم و باز بجای اولش میگذارم.
هارون گفت: هم اکنون آن را بیاور. گفت: بسیار خوب یکی از غلامان خود را خواست باو گفت: بفلان اطاق میروی و کلید آن را از کنیزی که کلید دار است میگیری، اطاق را که باز کردی فلان صندوق را میگشائی آن جامهدانی که رویش مهر زدهام میآوری، طولی نکشید که غلام جامهدان را مهر زده آورد و در مقابل هارون گذاشت دستور داد مهر بردارند و باز کنند.
وقتی جامهدان باز شد هارون لباده را بهمان حال درون آن مشاهده کرد که عطرآلود است خشم او فرو نشست به علی بن یقطین گفت: لباسها را برگردان بمحل اولش بسلامت برو، دیگر حرف سخنچینان را در باره تو نمیپذیرم. دستور داد باو جایزهی گرانی بدهند، امر کرد به سخنچین هزار تازیانه بزنند در حدود پانصد
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۳
تازیانه زده بودند که از دنیا رفت.
تفسیر عیاشی: ج ۲ ص ۲۹- از جمله سخنانی که هارون بحضرت موسی بن جعفر (ع) گفت: وقتی او را آوردند. پرسید این خانه چیست؟ امام فرمود: خانه تبهکاران است. این آیه را خواند: سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْاَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَهٍ لا یُوْمِنُوا بِها وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا. «۱»
هارون گفت: پس خانه کیست؟ فرمود: اصل این خانه متعلق بشیعیان ما است ولی از نظر آزمایش فعلا در اختیار دیگران است. هارون گفت: پس چرا صاحب خانه منزل خود را نمیگیرد. فرمود: آباد از او گرفتهاند هرگز نمیگیرد مگر موقعی که بتواند آن را آباد کند که اکنون آن وقت نیست.
مناقب شهر آشوب- ج ۳ ص ۱۱۴- ابن عبد ربه در عقد الفرید مینویسد:
مهدی عباسی در خواب شریک قاضی را دید که صورت خود را از او برگردانید وقتی بیدار شد خواب خود را برای ربیع نقل کرد. ربیع گفت: شریک مخالف تو است چون او فاطمی خالص است.
مهدی دستور داد شریک را حاضر کنند همین که وارد شد باو گفت: شنیدهام تو طرفدار فاطمه هستی! گفت: من تو را بخدا میسپارم اگر فاطمی نباشی مگر منظورت از این فاطمه دختر کسری پادشاه ایران باشد.
مهدی گفت: نه. منظورم فاطمه دختر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم است شریک گفت: تو خودت فاطمه زهرا (ع) را لعنت میکنی؟ مهدی جواب داد هرگز، بخدا پناه میبرم از این کار شریک گفت: کسی که او را لعنت کند در بارهاش چه عقیده داری؟ مهدی گفت: خدا او را لعنت کند که بفاطمه توهین نماید.
شریک گفت: پس ربیع را لعنت کن ربیع گفت: نه بخدا من هم فاطمه زهرا را لعنت نمیکنم.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۴
شریک رو بربیع نموده گفت: یاوهسرا پس چرا نام بهترین زنان جهان و دختر خاتم الانبیاء را در مجلس مردها میبری. مهدی گفت: تعبیر خواب چه میشود؟ شریک پاسخ داد که خواب تو خواب یوسف که نیست و نمیتوان خون مردم را با یک خواب دیدن بریزی.
مردی را آوردند پیش فضل بن ربیع که فاطمه زهرا را دشنام داده بود بابن غانم گفت: در باره این شخص چه نظر میدهی؟
گفت: باید بر او حد جاری کرد. فضل گفت: این کیفری که برایش گفتی در صورتی است که بمثل مادر تو ناسزا بگوید. دستور داد او را هزار تازیانه بزنند و در خیابان بدار آویزند.
مناقب: وقتی با محمّد مهدی خلیفه عباسی بیعت کردند نیمه شب از پی حمید ابن قحطبه فرستاد باو گفت: اخلاص و هواداری پدر و برادرت در باره ما کاملا آشکار است، اما تو بما چگونه هستی.
حمید جواب داد، مال و جان خود را در راه شما فدا میکنم. مهدی گفت:
این کار را برای سایر مردم هم میکنند. گفت: مال و جان، زن و فرزندم را فدا میکنم، باز مهدی نپذیرفت گفت: مال و جان، زن و فرزند و دینم را فدا میکنم.
مهدی گفت: احسن بارک اللَّه. با او بهمین شرط پیمان بست و دستور داد که موسی ابن جعفر (ع) را مخفیانه و ناگهانی بکشد.
مهدی آن شب در خواب حضرت علی (ع) را دید که باو اشاره میکند و این آیه را میخواند: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِی الْاَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَکُمْ «۱» با وحشت و ترس از خواب بیدار شد. به حمید بن قحطبه گفت: از کاری که دستور دادهام در مورد موسی بن جعفر (ع) خودداری کن و نسبت بموسی بن جعفر (ع) احترام کرد و باو جایزه بخشید.
مناقب: علی بن ابی حمزه گفت: هارون الرشید بدربانان و خدمتگزاران خود
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۵
دستور میداد که هر وقت موسی بن جعفر (ع) از پیش او خارج شد آن جناب را بکشند هر وقت غلامان چنین تصمیمی میگرفتند چنان ترس و وحشت آنها را فرا میگرفت که جرات جسارت نداشتند چون این کار چندین مرتبه تکرار شد هارون دستور داد مجسمهای بسازند و برای او صورتی شبیه موسی بن جعفر (ع) قرار دهند وقتی غلامان مست باده ناب میشدند بآنها دستور میداد این مجسمه را با کارد تکه تکه کنند این کار را نیز پیوسته میکردند. یک روز همه آنها را در محلی جمع کرد همه مست بودند، حضرت موسی بن جعفر (ع) را نزد آنها فرستاد چشم آنها که بموسی بن جعفر (ع) افتاد مانند همان مجسمه باو حمله کردند.
امام (ع) که تصمیم آنها را دید شروع کرد با ایشان بزبان محلی خودشان با زبان خزری و ترکی صحبت کردن کاردها را از دست خود انداختند و به قدمهای موسی بن جعفر (ع) افتاده شروع ببوسیدن و عذرخواهی نمودند و تا منزل موسی بن جعفر او را مشایعت کردند.
وقتی مترجم از آنها جریان را پرسید گفتند: هر سال این مرد پیش ما میآید کارهای ما را روبراه میکند و از یک دیگر ما را راضی میکند ما بوسیله او از خدا طلب باران میکنیم در قحطسالی، هر گاه پیشآمدی برای ما بشود باو پناهنده میشویم. با آنها قرار بست که دیگر چنین دستوری بایشان ندهد، برگشتند.
مناقب: حکایت شده که یکی از خلفاء مریض شد بختیشوع نصرانی از معالجه او عاجز گردید مقداری از باران خشک شده در زمین را گرفت و با دوائی آن را آب کرد، بعد مقداری آب در دوائی ریخت و گفت: این نهایت قدرت طب و پزشکی است دیگر چارهای ندارد جز اینکه شخصی را پیدا کنی که دعایش مستجاب باشد برایت دعا کند.
خلیفه موسی بن جعفر (ع) را خواست آن جناب را آوردند در بین راه صدای زمزمه دعای ایشان را شنید، دعا کرد خداوند او را شفا داد. خلیفه گفت: تو را بحق جدت محمّد مصطفی بگو چه دعا کردی. فرمود: گفتم:
«اللهم کما اریته ذل

زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۶
معصیتی فاره عز طاعتی»
خدایا همان طور که خواری گناهکاری او را نشانش دادی عزت و شرافت بندگی و اطاعت مرا نیز باو نشان ده. همان ساعت خداوند او را شفا داد.
مناقب: فضل بن ربیع و مرد دیگری گفتند: هارون الرشید برای حج بمکه رفت وقتی شروع بطواف نمود مردم را از طواف باز داشتند تا هارون تنها طواف کند در همین موقع شخص عربی آمد و با هارون شروع بطواف کرد.
نگهبان گفت: دور شو از جلو خلیفه اعرابی نگهبان راند و گفت خداوند در این محل بین تمام مردم مساوات را برقرار نموده و فرموده است سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ هارون به نگهبان گفت باو کاری نداشته باش. همیشه مرد عرب جلو هارون طواف میکرد. هارون تصمیم گرفت حجر الاسود را ببوسد مرد عرب بر او سبقت جست و جلوتر از او حجر الاسود را بوسید هارون خواست در مقام نماز بخواند مرد عرب جلو او بنماز ایستاد.
وقتی نماز هارون تمام شد مرد عرب را خواست. نگهبانان باو گفتند امیر المومنین ترا میخواهد. گفت من با او کاری ندارم اگر او با من کار دارد باید پیش من بیاید. هارون گفت: راست میگوید از جا حرکت کرده پیش مرد عرب رفت سلام نمود. جواب سلامش را داد هارون گفت: اجازه میدهی بنشینم.
اعرابی گفت این محل متعلق بمن نیست که اجازه نشستن از من میخواهی این خانه خدا است که برای بندگان خود ترتیب داده اگر میخواهی بنشین و در صورتی که مایل نیستی برو.
هارون روی زمین نشست رو بآن مرد کرده گفت: چرا چون توئی باید مزاحم پادشاهان شود؟ گفت: بلی باید در مقابل علم کوچکی کنی و گوش فرا دهی هارون گفت: از تو چند سوال میکنم اگر جواب ندادی ترا آزار مینمایم مرد عرب گفت سوال میکنی که چیزی بیاموزی یا سوال تو از روی لجبازی است.
هارون گفت: نه سوال برای یاد گرفتن میکنم عرب گفت: طوری بنشین که
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۷
شاگردی پیش استاد مینشیند در ضمن بدان که از تو نیز سوال خواهد شد.
هارون پرسید بگو چه بر تو واجب است. عرب گفت: واجب یکی، پنج و هفده، و سی و چهار و نود و چهار و صد و پنجاه و سه بر هفده عدد و از دوازده یکی و از چهل، یکی و از دویست پنج عدد و از تمام عمر یکی و یکی بیکی.
هارون خندیده گفت: میپرسم چه بر تو واجب است تو برایم عدد شماری میکنی؟! گفت مگر نمیدانی دین تمامش حساب است اگر در دین حساب نبود خداوند برای مردم حساب را قرار نمیداد این آیه را خواند: وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ اَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ.
هارون گفت: توضیح بده منظورت از این اعداد چه بود و گر نه دستور میدهم ترا بین صفا و مروه بکشند.
نگهبان از هارون تقاضا کرده التماس نمود که او را نکش بخدا و این مقام بزرگ او را ببخش. مرد عرب از گفتار نگهبان خندهاش گرفت. هارون گفت: چرا خندیدی گفت از شما دو نفر خندهام گرفت زیرا نمیدانم کدامیک نادانترید، آن کسی تقاضای بخشش میکند مرگی را که رسیده یا کسی که عجله برای کشتن مینماید نسبت بشخصی که اجلش نرسیده.
هارون الرشید گفت بالاخره سخن خود را توضیح بده، مرد عرب گفت آنکه گفتم یکی است دین اسلام است که یکی است و بر آن دین پنج نماز واجب شده که آن نمازها هفده رکعت است و سی و چهار سجده دارد و نود و چهار تکبیر و صد و پنجاه و سه تسبیح دارد، اما آنچه گفتم از دوازده عدد یکی منظورم ماه رمضان است که از دوازده ماه یک ماه واجب است و آنچه گفتم از چهل یکی هر کس چهل دینار طلا داشته باشد یک دینار واجب است زکات بدهد و گفتم از دویست، پنج هر کس دویست درهم نقره داشته باشد باید پنج درهم زکات بدهد.
آنچه گفتم از تمام عمر یکی حج واجب است و اینکه گفتم یکی بیکی هر کس خون کسی را بنا حق بریزد باید کشته شود خداوند میفرماید: النَّفْسَ
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۸
بِالنَّفْسِ هارون الرشید گفت به به خدا خیرت دهد یک بدره زر باو داد مرد عرب گفت: بچه جهت این کیسه زر را بمن میدهی بواسطه سخن گفتن یا سوال نمودن گفت بواسطه توضیح دادن و سخن.
عرب گفت: من نیز یک مساله از تو میپرسم اگر جواب دادی این کیسه زر مال خودت باشد در این مکان شریف آن را صدقه بده اگر جواب ندادی یک بدره دیگر بآن اضافه میکنی تا بین تنگدستان قبیله خود تقسیم کنم امر کرد بدره دیگری بیاورند آنگاه بگفت هر چه میخواهی بپرس.
مرد عرب گفت: بگو ببینم خنفساء «۱» به بچهاش دانه میدهد یا شیر! هارون خشمناک شده گفت: باید از مثل من چنین سوالی بکنی؟ مرد عرب گفت: شنیدم از کسی که از پیامبر اکرم شنیده بود که فرمود: هر کس رهبر مردم شود باو آنقدر عقل میدهند باندازهی تمام مردم، تو پیشوای این مردم هستی لازم است که هر سوالی از امور دینی و واجبات از تو بپرسند جواب بدهی، اکنون جواب این سوال را میدانی یا نه؟
هارون گفت: نه، توضیح بده آنچه از من سوال کردی و دو کیسه زر را بگیر فرمود: خداوند تبارک و تعالی وقتی زمین را آفرید جنبندههائی در زمین بوجود آورد که معده و خون ندارند آنها را از خاک آفرید و خوراک آنها نیز از همان خاک است وقتی جنبنده از مادر بوجود آمد نه او را شیر میدهد و نه دانه، زندگی او از خاک است.
هارون گفت: بخدا قسم کسی دچار چنین سوالی تاکنون نشده مرد عرب دو بدره را گرفت و خارج شد چند نفر از پی او رفتند و از اسمش سوال کردند متوجه شدند موسی بن جعفر بن محمّد (ع) است. بهارون اطلاع دادند گفت: بخدا قسم باید درخت نبوت دارای چنین شاخ و برگی باشد.
شریف مرتضی در غرر مینویسد: که ایوب هاشمی گفت: شخصی بنام نفیع
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۲۹
انصاری بدر خانه هارون الرشید آمد، در همین موقع موسی بن جعفر (ع) که سوار الاغ بود رسید دربان احترام شایستهای بامام کرد و با عجله برای او اجازه ورود خواست.
نفیع از عبد العزیز بن عمر پرسید این پیرمرد کیست؟ گفت: این بزرگترین اولاد ابی طالب و بزرگتر از اولاد محمّد است موسی بن جعفر، گفت: من از این بنی عباس عاجزتر ندیدهام این قدر احترام میکنند نسبت بشخصی که قدرت دارد آنها را از سریر سلطنت بزیر آورد وقتی از پیش هارون خارج شود باو توهین خواهم کرد.
عبد العزیز گفت: این کار را نکن اینها خانوادهای هستند که کمتر کسی متعرض آنها شده که ننگی برای خود تا ابد بجای نگذاشته باشد. حضرت موسی بن جعفر خارج شد، نفیع لجام الاغش را گرفت و گفت: تو که هستی آهای؟
فرمود: اگر منظورت نژاد است من پسر محمّد حبیب اللَّه و پسر اسماعیل ذبیح اللَّه و پسر ابراهیم خلیل اللَّه هستم و اگر منظورت وطن من است، همان محلی است که بر مسلمانان و تو اگر مسلمان باشی لازم است زیارت و حج در آن محل، اگر منظورت اینست که بر من فخر کنی بخدا قسم بیدینهای قوم من راضی نشدند همطراز باشند با مسلمانان قوم تو که گفتند: یا محمّد برای مبارزه با همطرازان خودمان را از قریش بفرست، اگر منظورت آوازه و شهرت است ما کسانی هستیم که خداوند واجب کرده بر ما صلوات بفرستند در نمازها میگوئی: اللهم صلّ علی محمّد، و آل محمّد، ما همان آل محمّد هستیم الاغ را رها کن.
نفیع لجام مرکب را رها کرد دستش برعشه افتاده بود با کمال خواری براه خود ادامه داد عبد العزیز باو گفت: بتو نگفتم؟!! مناقب: در کتاب خلفاء است که هارون الرشید بموسی (ع) بن جعفر پیشنهاد کرد که فدک را پس بگیرد. امام (ع) امتناع میورزید تا اصرار زیاد کرده فرمود:
من فدک را نمیگیرم مگر تمام آن را با مرزی که معین میکنم بدهی. گفت: حدود فدک کجا است. فرمود: اگر حدود آن را معین کنم نخواهی داد.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۰
گفت: ترا قسم میدهم بحق جدت که حدود آن را معین کنی. فرمود: حد اول آن عدن، چهره رشید درهم کشیده شد گفت بگو فرمود: حد دوم سمرقند رنگ صورت رشید برگشت فرمود حد سوم افریقا است چهره رشید سیاه شد باز گفت: حد دیگر را بگو فرمود: حد چهارم سیف البحر است که هم مرز با جزائر و ارمنیه است.
هارون گفت: دیگر برای ما چیزی باقی نماند پس بیا جای من بنشین. حضرت موسی بن جعفر فرمود: من گفتم اگر مرز آن را تعیین کنم نخواهی داد. از آن موقع تصمیم کشتن موسی بن جعفر (ع) را گرفت.
در روایت پسر اسباط چنین است که فرمود: حد اول عریش مصر و دوم دومه- الجندل و سوم احد و چهارم سیف البحر است هارون گفت: این تمام دنیا است.
فرمود: این سرزمینها در اختیار یهودان بود که خداوند بدون جنگ و جدال و لشکرکشی بتصرف پیامبر اکرم در آورد دستور دادند که بفاطمه زهرا علیها السّلام واگذارد.
نقل از کتاب نزهه الکرام که: هارون الرشید از پی موسی بن جعفر (ع) فرستاد وقتی حاضر شد گفت: مردم شما فرزندان فاطمه را دارای علم نجوم میدانند و میگویند از این علم اطلاع کافی دارید. علمای اهل سنت میگویند پیغمبر اکرم فرموده: هر وقت اصحابم نام مرا بردند بآنها اعتماد کنید وقتی از قدر صحبت کردند ساکت باشید و هر وقت از نجوم حرف زدند چیزی نگوئید.
امیر المومنین از همه مردم بهتر بعلم نجوم وارد بوده فرزندان بستگانش آنهائی که شیعه و معتقد بامامت آنها هستند وارد باین علم هستند.
حضرت موسی بن جعفر فرمود: این حدیث ضعیف است و سند آن قابل اعتبار نیست خداوند نجوم را ستایش کرده اگر علم نجوم صحیح نبود خدا آن را ستایش نمیکرد انبیاء نیز بآن عالم بودهاند خداوند در باره ابراهیم خلیل میفرماید:
وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ در جای دیگر میفرماید: فَنَظَرَ نَظْرَهً فِی النُّجُومِ فَقالَ إِنِّی سَقِیمٌ اگر عالم بعلم نجوم نبود نگاه بستاره نمیکرد و نمیگفت من مریض هستم.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۱
ادریس از همه اهل زمان خود بعلم نجوم واردتر بود خداوند در قرآن بمواقع نجوم قسم یاد کرده میفرماید: وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ. در جای دیگر میفرماید:
وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً تا این آیه فَالْمُدَبِّراتِ اَمْراً منظورش دوازده برج و هفت سیاره است و آنچه در شب و روز بامر خدا آشکار میشود.
بعد از علم قرآن علمی با ارزشتر از علم نجوم نیست که علم انبیاء و اوصیاء و جانشینان پیمبران است که خداوند در باره آنها میفرماید: وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ما از این علم اطلاع داریم و آن را بازگو نمیکنیم.
هارون گفت: ترا بخدا قسم میدهم: مبادا این علم را برای نادانان و عوام مردم اظهار کنی مبادا بر تو عیبجوئی کنند حیف است بمردم عوام بیاموزی آن را مخفی بدار و بحرم جد خود بازگرد.
سپس هارون گفت: یک سوال دیگر باقیمانده که ترا بخدا قسم میدهم برایم توضیح دهی فرمود: بپرس. گفت ترا قسم میدهم بحق قبر پیامبر و منبرش و بحق خویشاوندی که با پیغمبر داری بگو ببینم تو زودتر میمیری یا من؟ چون تو از روی علم نجوم این مطلب را میدانی. موسی بن جعفر (ع) فرمود بمن امان بده تا بگویم. گفت امان دادم فرمود: من قبل از تو میمیرم. دروغ بمن نگفتهاند و دروغ نمیگویم وفات من نزدیک شده.
هارون گفت: سوال دیگری باقیمانده که باید برایم توضیح دهی مبادا ناراحت شوی فرمود بپرس. گفت: شما چگونه میگوئید تمام مسلمانان غلام و کنیز مایند و میگوئید هر کس ما بر او حقی داشته باشیم آن را ادا نکند مسلمان نیست.
موسی بن جعفر (ع) فرمود: دروغ گفتهاند کسانی که میگویند ما چنین سخنان را گفتهایم اگر این طور باشد چطور ما غلام و کنیز میخریم و میفروشیم باز آنها را پس از خریدن آزاد میکنیم و با ایشان نشست و برخاست داریم، غذا میخوریم بغلامان میگوئیم یا بنی (پسر جان) و بکنیزان دخترم بواسطه تقرب بخدا آنها را با خودمان در سر یک سفره مینشانیم، سبحان اللَّه اگر آنها بنده و کنیز ما
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۲
باشند خرید و فروش جایز نیست با اینکه پیامبر اکرم هنگام وفات فرمود: خدا خدا از نماز فراموش نکنید و مواظب غلام و کنیز خود باشید منظورش این بود که نماز بپای دارید و نسبت به بردگان خود احترام کنید و ما آنها را آزاد میکنیم آنچه شنیدهای اشتباه کرده گوینده آن.
ما مدعی هستیم که اختیار تمام مردم در دست ما است این فرمانروائی و اختیار مربوط بامر دین است نادان مردم خیال میکنند مالک آنها هستیم این ادعای ما از جهت فرمایش پیامبر اکرم است که در غدیر خم فرموده:
«من کنت مولاه فعلی مولاه»
منظورش فقط اختیار امور دینی بود آنچه از زکات و صدقه بما بدهند حرام است برای ما مانند گوشت مرده و گوشت خوک.
اما غنائم و خمس پس از درگذشت پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله جلوگیری کردند که ما استفاده کنیم ما را محتاج دست مردم نمودند همان مردمی که ما اختیاردار دینی آنها هستیم نه مالک ایشان باشیم اگر کسی هدیهای برای ما آورد بشرط اینکه نگوید صدقه است میپذیریم زیرا پیغمبر اکرم فرموده، اگر مرا دعوت بدست گوسفندی کنند میپذیرم اگر دست گوسفندی برایم هدیه آورند قبول میکنم این سنت است تا روز قیامت اگر برای ما زکات بیاورند و بدانیم زکات است رد میکنیم در صورتی که هدیه باشد میپذیریم.
سپس هارون اجازه بازگشت داد امام (ع) متوجه رقه شد باز در بارهاش سخنچینیها کردند دو مرتبه دستور داد آن جناب را برگردانند ایشان را مسموم کرد با همان سمّ شهید شد صلوات اللَّه علیه.
کشف الغمه: محمّد بن طلحه گفت که فضل بن ربیع از پدرش نقل کرده وقتی مهدی خلیفه عباسی موسی، بن جعفر (ع) را زندانی کرده بود شبی در خواب علی بن ابی طالب (ع) را دید که باو میگوید محمّد! «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِی الْاَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَکُمْ» شبانه از پی من فرستاد خیلی ترسیدم با وحشت پیش او رفتم دیدم مشغول خواندن همان آیه است صدای خوبی داشت. گفت: فوری
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۳
موسی بن جعفر را حاضر کن. موسی بن جعفر (ع) را آوردم او را در بغل گرفت و پهلوی خود نشاند گفت: یا ابا الحسن حضرت امیر المومنین را در خواب دیدم که بمن چنین گفت: اینک با من شرط میکنی که بر من یا یکی از فرزندانم خروج نکنی.
فرمود: بخدا قسم چنین کاری را نمیکنم و نه این کار در شان من است.
گفت: راست میگوئی. ربیع! سه هزار دینار باو بده و زاد و توشه سفرش را آماده کن تا بمدینه برود، ربیع گفت: در همان شب کارهایش را کردم صبحگاه در بین راه بود بواسطه ترسی که داشت مبادا پشیمان شود. جنابذی جریان را نقل کرده ولی او نوشته ده هزار دینار داد.
حافظ عبد العزیز گفت: احمد بن اسماعیل نقل کرده که موسی بن جعفر (ع) از زندان نامهای برای هارون الرشید بدین مضمون فرستاد: هر روزی که بر من در زندان بسختی و شکنجه میگذرد، در مقابل تو با عیش و عشرت آن روز را سپری میکنی تا بالاخره هر دو بروزی برسیم بیپایان که در آن روز تبهکاران زیان خواهند کرد.
کافی: حماد بن عیسی گفت: موسی بن عیسی در خانه خود مشرف بر محل سعی صفا و مروه نشسته بود ناگاه دید موسی بن جعفر (ع) سوار قاطری است از طرف مروه میآید بابن هیاج که مردی از قبیله همدان بود و پیوسته با او بسر میبرد گفت برو لجام استر او را بگیر و ادعا کن از من است. ابن هیاج آمد لجام قاطر را گرفت و ادعا کرد که مال من است امام (ع) پای از رکاب خارج کرده پائین آمد بغلامان خود فرمود: زین استر را بردارید و قاطر را باو بسپارید.
ابن هیاج گفت: زین هم مال من است موسی بن جعفر فرمود: دروغ میگوئی ما شاهد داریم که این زین متعلق بمحمد بن علی است ولی قاطر را من تازگی خریدهام تو میدانی با ادعائی که میکنی.
کافی: علی بن یقطین گفت: مهدی خلیفه عباسی از حضرت موسی بن جعفر پرسید آیا شراب در قرآن حرام شده مردم میگویند نهی شده ولی حرام نگردیده امام (ع) فرمود: نه شراب در کتاب خدا حرام است، مهدی پرسید در کدام آیه حرام شده فرمود: این آیه، إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۴
اما کارهای ناشایست ظاهر عبارت است از زنای آشکارا که پرچم نصب کنند چنانچه زنهای بدکاره در جاهلیت پرچم میزدند. اما کارهای ناشایست باطنی منظور ازدواج با زن پدر است زیرا قبل از بعثت پیغمبر وقتی شخصی میمرد و زن از او باقی میماند پسرش با او ازدواج میکرد اگر آن زن مادر خودش نبود خداوند این کار را حرام کرد.
اما اثم (گناه) که در این آیه نام برده شده، همان شراب است که خداوند در آیه دیگر میفرماید: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ. «۱»
اثم و گناه در قرآن همان شراب و قمار است که گناه آن دو بزرگ است چنانچه خداوند فرموده.
مهدی رو به علی بن یقطین کرده گفت: این فتوی مخصوص بنی هاشم است.
علی بن یقطین میگوید باو گفتم: صحیح میفرمائید یا امیر المومنین خدا را سپاسگزارم که این علم را از میان شما خانواده خارج نکرد. مهدی بلافاصله گفت:
راست میگوئی رافضی! مهج الدعوات: ابو الوضاح محمّد بن عبد اللَّه نهشلی از پدر خود نقل کرده که از موسی بن جعفر (ع) شنیدم میفرمود: بازگو کردن نعمتهای خدا شکر آن نعمت است کسی این کار را ترک کند کفران نموده. نعمتهای خدا را بیکدیگر متصل کنید بوسیله شکرگزاری، اموال خود را حفظ نمائید با زکات و بلا را با دعا برطرف کنید دعا سپری است نجاتبخش که بلا را برمیگرداند گر چه حتمی و قطعی شده باشد.
ابو الوضاح گفت: پدرم نقل کرد وقتی حسین بن علی شهید فخ کشته شد و او حسین بن علی بن حسن بن حسن بود مردم پراکنده شدند سر او را با اسیران
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۵
خانوادهاش پیش موسی بن مهدی بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این شعر را بعنوان مثل خواند:
بنی عمنا لا تنطقوا الشعر بعد ما دفنتم بصحراء الغمیم القوافیا
فلسنا کمن کنتم تصیبون نیله فتقبل ضیما او نحکم قاضیا
و لکن حکم السیف فینا مسلط فنرضی اذا ما اصبح السیف راضیا
و قد ساءنی ما جرت الحرب بیننا بنی عمنا لو کان امرا مدانیا
فان قلتم انا ظلمنا فلم نکن ظلمنا و لکن قد اسانا التقاضیا
«۱» بعد یکی از اسیران را مورد سرزنش قرار داده او را کشت همین کار را نسبت بگروهی از فرزندان امیر المومنین علی بن ابی طالب کرد و شروع نمود ببدگوئی و نسبتهای ناروا باولاد ابی طالب تا بموسی بن جعفر صلوات اللَّه علیه رسید گفت:
بخدا قسم حسین بدستور او قیام کرد، علاقه بموسی بن جعفر او را بر این کار واداشت زیرا او رهبر و بزرگتر این خانواده است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
ابو یوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی که نسبت باو جرات داشت گفت: یا امیر المومنین حرف بزنم یا ساکت باشم. موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر را ببخشم اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود جعفر از نظر فضیلت در دین و علم شخصیت برجستهایست و شنیدهام که سفاح نیز از او خیلی تعریف و تمجید مینمود قبرش را نبش میکردم و پیکرش را به آتش میسوختم.
ابو یوسف گفت: زنانم طلاق یافته باشند و هر چه بنده دارم آزاد باشد و تمام
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۶
ثروتم در راه خدا صدقه باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده بزیارت خانه خدا بروم اگر موسی بن جعفر اهل خروج و قیام باشد نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیدهای دارند از آنها نیز شایسته نیست.
بعد روش زیدیه را برایش توضیح داده گفت: از زیدیها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین قیام کردند و تو آنها را نابود کردی پیوسته بر سر او خواند تا خشم و غضبش فرو نشست.
علی بن یقطین برای موسی بن جعفر (ع) جریان را نوشت. آن جناب نیز زی و فرزند و خویشاوندان خود را جمع کرد خبری که رسیده بود بآنها گوشزد نمود فرمود: چه صلاح میدانید گفتند: ما صلاح میدانیم که خود را از دسترس این ستمگر دور کنی زیرا از ستم و بیدادگری او نمیتوان اطمینان داشت مخصوصا با این تهدیدها که شما و ما را نموده.
امام موسی بن جعفر (ع) لبخندی زده این شعر کعب بن مالک برادر بنی سلمه را بعنوان مثال خواند:
زعمت سخینه ان ستغلب ربها فلیغلبن مغالب الغلاب
«۱» امام (ع) روی بجانب حاضرین از غلامان و خویشاوندان نموده فرمود:
ناراحت نباشید و ترس بخود راه ندهید اولین نامهای که از عراق برسد خبر مرگ موسی بن مهدی است که هلاک شده است و قسم یاد کرد بحرمت قبر پیغمبر که همین امروز مرده است بزودی خواهید فهمید.
بعد از نماز پس از تمام شدن دعایم نشسته بودم که چشمم بخواب رفت ناگهان جدم پیامبر اکرم را در خواب دیدم شکایت از موسی بن مهدی کردم و عرضکردم: چه بر سر اهل بیت او درآورده و گفتم: من از ستم او بیمناکم. فرمود: آسوده باش خداوند موسی را بر تو مسلط نمیکند در همان بین که صحبت میکردم دست مرا
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۷
گرفت و گفت بمن هم اکنون خداوند دشمنت را هلاک کرد شکر خدا را بجای آور در این موقع روی بقبله نمود و دستهای خود را بسوی آسمان بلند کرده، شروع بدعا کرد ابو الوضاح گفت: پدرم نقل کرد که گروهی از خویشاوندان و اصحاب موسی بن جعفر پیوسته در مجلس آن جناب حضور داشتند و در آستینهای خود لوحهای آبنوس و میلههائی داشتند همین که امام (ع) سخنی میگفت و یا در موردی فتوی میداد آنها در این الواح ثبت میکردند. شنیدیم در دعای خود میگفت: شکرا للَّه جلت عظمته. بعد دعا را ذکر کرد.
پس از دعا فرمود: از پدرم حضرت صادق (ع) که از پدرش از جدش امیر المومنین (ع) نقل کرد که آن جناب از پیغمبر اکرم شنیده است که فرمود: اعتراف بنعمت پروردگارتان بکنید و توبه نمائید از تمام گناهانتان زیرا خداوند بندگان شکرگزار خود را دوست میدارد. بعد برای خواندن نماز حرکت کردیم مردم متفرق شدند دیگر گردهم جمع نشدند مگر برای خواندن نامهای که خبر مرگ موسی ابن مهدی و بیعت برای هارون در آن بود.
مهج الدعوات- ص ۲۴۸- فضل بن ربیع گفت: صبحگاهی هارون الرشید حاجب خود را خواست باو گفت: برو پیش علی بن موسی علوی او را از زندان خارج کن او را در گودال حیوانات وحشی درنده بیانداز هر چه من کوشش کردم که او را از خشم فرود آورم بیشتر خشمگین میشد. قسم خورد بخدا اگر او را پیش درندهها نیاندازی خودت را بجای او میاندازم.
گفت پیش علی بن موسی الرضا (ع) رفته گفتم امیر المومنین بمن دستور داده که چنین و چنان کنم گفت: هر چه دستور داده انجام ده من کمک از خدا میخواهم شروع کرد بخواندن دعائی. در همان بین راه که میرفتیم بطرف گودال حیوانات درنده درب آن را گشودم و آن جناب را درون جایگاه حیوانات وحشی انداختم، چهل حیوان درنده در آنجا بود بسیار غمگین و ناراحت شدم که شهادت آن آقا بدست من انجام شود برگشتم بمحل خود.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۸
نیمه شب خادمی آمد بمن گفت: امیر المومنین تو را میخواهد پیش او رفتم گفت: از من چه خطائی سر زده و چه کار زشتی انجام دادهام چون خوابی هولناک دیدم.
یک دسته مردم که در دستهای خود اسلحه داشتند آمدند در وسط آنها مردی بود چون ماه صورتش میدرخشید که از او بسیار وحشت داشتم، یکنفر گفت: این شخص امیر المومنین علی بن ابی طالب صلوات اللَّه علیه است جلو رفتم که قدمهایش را ببوسم.
مرا از خود دور کرد و این آیه را خواند: فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِی الْاَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَکُمْ آنگاه صورت از من برگردانید و داخل خانهای شد.
با وحشت زیاد از خواب بیدار شدم. به هارون گفتم: بمن امر کردی علی بن موسی الرضا را پیش حیوانات درنده بیاندازم. گفت: وای بر تو انداختی؟ گفتم: آری بخدا قسم. با ناراحتی گفت: برو ببین چه شده، شمعی برداشته رفتم درست دقت نمودم دیدم ایستاده مشغول نماز است، درندگان اطرافش را گرفتهاند. برگشتم پیش هارون جریان را نقل کردم باور نکرد. خودش حرکت نمود و آن جناب را در حال نماز مشاهده کرد. گفت: سلام علیک پسر عمو جوابش را نداد تا نمازش تمام شد، پس از نماز گفت: علیک السلام پسر عمو. من امید داشتم که چنین جایی بمن سلام نکنی.
گفت: مرا ببخش معذرت میخواهم. فرمود خداوند بلطف و کرمش مرا نجات بخشید او را سپاسگزارم امر کرد آن جناب را خارج کنند. بخدا قسم درندهای از ایشان تعقیب نکرد.
وقتی مقابل هارون آمد او را در بغل گرفت او را بمجلس خود برد و بالای تخت نشانده گفت: پسر عمو در صورتی علاقه داشته باشی پیش ما بسر بری با کمال احترام و آسایش خواهی بود دستور دادیم برای شما و خانوادهتان لباس و پول بیاورند.
امام (ع) فرمود: بمال و لباس احتیاجی ندارم ولی در میان قریش اشخاص تنگدستی هستند که بین آنها تقسیم خواهد شد گروهی را نام برد که برای هر کدام مقداری مال و لباس بخشید.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۳۹
آنگاه از هارون خواست که اجازه دهد سوار مرکب چاپارها شود و بمحلی که مایل است برسد. هارون قبول کرد بمن فرمود مرا مشایعت کن. از پی آن جناب تا مقداری رفتم. عرضکردم: آقای من اگر صلاح بدانی آن دعا را بمن لطف فرمائی.
فرمود: بما اجازه ندادهاند که دعا و تسبیح خود را در اختیار هر کس قرار دهیم ولی تو بر ما حق مصاحبت و خدمت داری دعا را نگهدار آن را در دفتری نوشتم و در پارچهای پیچیده در آستین گذاشتم، همین که پیش هارون رسیدم خندید و حوائج مرا برآورد، هر وقت بمسافرت میرفتم این دعا نگهبان و امان بود برایم از هر وحشتی. هر پیشآمدی میشد همان دعا را میخواندم، خداوند آن ناراحتی را برطرف میکرد بعد دعا را ذکر کرد.
توضیح: صاحب مهج الدعوات مینویسد این جریان باید مربوط بموسی بن جعفر (ع) باشد چون در زندان هارون الرشید بود ولی من همان طور که دیدم ذکر نمودم.
اختصاص: محمّد بن سابق طلحه انصاری گفت: از سخنانی که هارون بموسی ابن جعفر (ع) گفت وقتی ایشان را پیش او آوردند این بود که پرسید این خانه مال کیست؟ فرمود: این خانه فاسقها است خداوند فرموده است: سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْاَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَهٍ لا یُوْمِنُوا بِها وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا. هارون گفت: پس خانه کیست فرمود: در اصل متعلق بشیعیان ما است که در اختیار دیگران از روی آزمایش و امتحان قرار گرفته. گفت: پس چرا صاحب خانه منزل خود را پس نمیگیرد. فرمود: از دست او آباد گرفتهاند نخواهد گرفت مگر آباد.
هارون گفت: شیعیان تو کجایند. امام (ع) این آیه را خواند: لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتَّی تَاْتِیَهُمُ الْبَیِّنَهُ. هارون
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۴۰
گفت: پس ما کافر نیستیم فرمود: ولی مشمول این آیه میشوید که خداوند فرموده الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ. هارون خشمگین شده و بر آن جناب سخت گرفت.
حضرت موسی بن جعفر با هارون چنین خطاب نموده از او هراس نداشته است این بر خلاف نظر کسی است که گمان میکند بواسطه ترس از هارون فرار کرد.
کافی: علی بن اسباط گفت: موسی بن جعفر (ع) وارد بر مهدی خلیفه عباسی شد دید مشغول پرداخت حق مردم است گفت: یا امیر المومنین چرا حق ما را برنمیگردانی، گفت: کدام حق یا ابو الحسن!.
فرمود: وقتی خداوند فدک و اطرافش را بتصرف پیامبر اکرم درآورد بدون اینکه جنگ و جدالی پیش آید خداوند این آیه را بر پیغمبر اکرم نازل کرد:
وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ پیغمبر اکرم نفهمید این خویشاوند کیست. از جبرئیل در این مورد پرسید. جبرئیل از خداوند سوال کرد. خداوند وحی نمود باو که فدک را بفاطمه زهرا بده.
پیغمبر اکرم دخترش زهرا را خواست باو فرمود: خداوند بمن دستور داده که فدک را در اختیار تو بگذارم، عرضکرد: پدر جان قبول کردم از خدا و شما در تمام مدت زندگی پیغمبر نمایندگان فاطمه علیها السّلام در فدک تصرف داشتند. وقتی ابو بکر خلافت را گرفت آنها را خارج کرد. فاطمه علیها السّلام از او خواست که فدک را برگرداند ابا بکر گفت: شاهد بیاور که برای تو شهادت دهند. فاطمه زهرا علیها السّلام امیر المومنین و ام ایمن را شاهد آورد، نامهای نوشت که مانع او نشوند. فاطمه با همان نامه از پیش ابا بکر خارج شد. در بین راه با عمر مصادف گردید پرسید این چیست در دست تو؟ فرمود: نامهایست که پسر ابی قحافه نوشته. گفت: بمن نشان بده. فاطمه زهرا نشان نداد. عمر از دستش بزور گرفت و نگاه کرد بعد آب دهان در آن انداخته نوشته را از بین برد و پاره کرد. گفت: این سرزمین را پدرت با سپاه و لشکرکشی نگرفته اگر بتو واگذاریم باید بعد از این بنده و غلام شما باشیم.
زندگانی حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، ص: ۱۴۱
مهدی خلیفه عباسی گفت: حدود فدک کجا است؟ فرمود: یک حد کوه احد و حد دیگر آن عریش مصر، حد سوم سیف البحر و حد چهارم دومه الجندل.
مهدی گفت تمام اینها؟! فرمود: بلی یا امیر المومنین تمام این سرزمین از جاهائی است که بدون جنگ و جدال و ستیز برای پیغمبر اکرم فتح شد. گفت، خیلی زیاد است در این مورد فکری میکنم.
کافی: علی بن یقطین از موسی بن جعفر (ع) نقل کرد که گفتم بایشان من میترسم از نفرینی که حضرت صادق (ع) برای یقطین و فرزندانش کرد. فرمود نه، ابو الحسن آن طور که تو خیال کردهای نیست، مومن در صلب کافر مانند ریگ است در خشت خام که وقتی باران بیاید خشت را میشوید ولی ریگ باقی میماند.
کافی: علی بن یقطین گفت: بحضرت موسی بن جعفر (ع) عرضکردم: در باره خدمت کردن برای هارون نظر شما چیست؟ فرمود: اگر بناچار باید این کار را بکنی مواظب باش نسبت باموال شیعه. علی بن یقطین گفت از شیعیان در آشکار میگرفتم ولی پنهانی به آنها برمیگرداندم.
قرب الاسناد: علی بن یقطین نامهای نوشت بحضرت موسی بن جعفر که من ناراحتم از کار کردن برای سلطان چون وزیر هارون بود، اگر اجازه میدهی از این کار فرار کنم جواب رسید. تو اجازه نداری دست از کار آنها بکشی از خدا بپرهیز.
کتاب استدراک: تلعبکری از حضرت موسی کاظم نقل کرده که فرمود:
هارون بمن گفت: شما میگوئید خمس مال شما است؟ گفتم: آری. گفت: خیلی زیاد است. گفتم: آن کسی که خمس را بما ارزانی داشته میدانسته که زیاد نیست.
برگرفته از کتاب زندگانی حضرت امام موسى کاظم علیه السلام نوشته موسی خسروی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *