امامت و رهبری، حاکمان زمان

منصور سیاست شکنجه و فشار زمان امام کاظم

منصور پس از استقرار در مسند خلافت و از میان برداشتن رقیبان خود نه تنها سیاست خلفای ستمگر بنیامیه را در ارتباط با مخالفان حکومت خویش به ویژه علویان دنبال کرد، بلکه در برخی موارد، خشنتر و دژخیمانهتر از پیشینیان خود رفتار میکرد! به گونهای که مردم با مشاهده ستمهای وی، ظلمها و جنایات حکمرانان غاصب پیشین را [ صفحه ۸۷] به فراموشی سپردند. شاعری دراین زمینه میگوید: تالله ما فعلت امیه فیهم معشار ما فعلت بنوالعباس [۲۰۹] . سوگند به خدا، بنیامیه یک دهم آنچه بنیعباس به آل علی (ع) ستم راندند، ظلم نکردند. منصور با سختگیری و اعمال فشار و شکنجه نسبت به علویان، رعب و وحشت و اختناق توانفرسایی پدید آورده موجی از کشتار و خون به راه انداخته بود. مردم مدینه بیش از نقاط دیگر زیر فشار و کنترل حکومت پلیسی وی قرار داشتند. زیرا آنان بیش از هر نقطهی دیگر با معارف و مبانی حکومت اسلامی آشنایی داشتند و کمتر حاضر بودند سیستمهای فاسد و خودکامهای همچون حکومت منصور را بپذیرند. علاوه بر آن که، مدینه پایگاه جبههی امامت بود و پیشوایان معصوم علیهمالسلام و رجال بزرگ و برجستهی شیعه در این شهر اقامت داشتند؛ بدین جهت این نقطه همواره مرکز ثقل جنبشهای اسلامی و خطری برای دستگاه خلافت بشمار میرفت. منصور با آگاهی از خبر نهضت «محمد بن عبدالله» معروف به «نفس زکیه»، برای درهم شکستن مقاومت مردم مدینه و سرکوبی قیام وی، «ریاح بن عثمان» را که فردی خشن و سنگدل بود به فرمانداری مدینه منصوب کرد. وی پس از ورود به مدینه، ضمن سخنانی در جمع مردم، خود را افعی، فرزند افعی و پسر عموی «مسلم بن عقبه» [۲۱۰] معرفی کرد و آنان را تهدید نمود که اگر تسلیم نشوند مدینه را درهم خواهد کوبید به گونهای که اثری از حیات در آن باقی نماند. مردم به تهدیدات او توجهی نکردند و همچنان راه مخالفت در پیش گرفتند. «ریاح» جریان را به منصور گزارش کرد. وی طی نامهای مردم را در صورت مخالفت با فرماندار، به محاصره اقتصادی و اعزام نیروی نظامی تهدید کرد. «ریاح» بر فراز منبر رفت تا نامهی خلیفه را برای مردم بخواند. هنوز نامه به پایان نرسیده بود که فریاد اعتراض از هر سوی مسجد بلند شد و آتش خشم و کینهی مردم [ صفحه ۸۸] شعلهور گردید، به گونهای که وی را بالای منبر سنگباران کردند، و او ناچار از مسجد فرار کرد و خود را از دید مردم پنهان نمود. [۲۱۱] . وقتی این خبر به گوش منصور رسید، تهدید خود را عملی ساخت و با قطع راههای بازرگانی، مردم مدینه را در محاصره اقتصادی قرار داد. [۲۱۲] . منصور در مبارزه با آل علی (ع) تا آنجا پیش رفت که به هر یک از ایشان دسترسی پیدا میکرد، او را دستگیر و پس از بستن غل و زنجیر به دست و پایش به زندان مخصوص میافکند، زندانی که شب و روزش تشخیص داده نمیشد. مورخان نوشتهاند: منصور کلید زندانی را به همسر فرزند خود مهدی سپرد و او را سوگند داد تا وی زنده است در آن را نگشاید. چون منصور درگذشت، او با مهدی در زندان را باز کردند دیدند عدهای از علویان در حالی که به شهادت رسیدهاند و نسب هر کدام به گردنشان آویخته شده در آنجایند. در میان آنان کودک خردسال نیز دیده میشد. [۲۱۳] . وی پس از سرکوبی نهضت نفس زکیه و برادرش ابراهیم در مجلسی خصوصی از خدمات «حجاج بن یوسف» به مروانیان یاد کرد و افزود: «سوگند به خدا، کسی را ندیدم که نسبت به بنیمروان بیشتر از حجاج خدمت کرده باشد.» «مسیب بن زهیر» که شاید بیشتر از دیگر حاضران، دین خود را به دنیای منصور فروخته و به وی خوش خدمتی کرده بود، از این سخن خلیفه ناراحت شد و گفت: «حجاج در چه جریانی بر ما پیشی گرفته است؟ سوگند به خدا، خداوند در روی زمین انسانی عزیزتر و گرامیتر از پیامبر ما (ص) نیافریده است. با این حال، به ما دستور دادی فرزندان او را بکشیم و ما اطاعت کردیم و فرمانت را بدون چون و چرا اجرا نمودیم، آیا ما خیرخواه تو نیستیم؟!» منصور از سخنان او به خشم آمد و گفت: بنشین! [۲۱۴] . [ صفحه ۸۹]
برگرفته از کتاب زندگانی امام کاظم علیه السلام نوشته: علی رفیعی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *