امامت و رهبری، حاکمان زمان

منصور و قتل عمویش عبدالله بن علی

منصور به عمویش عبدالله بن علی امان داد که اگر نزد او برود، او دست به خون وی آلوده نخواهد کرد، اما او به عهد خود وفا
نکرد، ولیعهد خویش – عیسی بن موسی – را طلبید و دستور داد: وقتی که عبدالله بن علی از مکه مراجعت کرد او را دستگیر کن،
اما بر او سخت نگیر! زیرا که او عموی من و برادر تمام بزرگان موجود از خاندان تو است! آنگاه مخفیانه او را طلبید و گفت: ای
عیسی این مرد میخواست خلافت را از من و تو که ولیعهد منی و پس از من خلافت به تو میرسد – بگیرد، او را بگیر و گردنش
را بزن و مبادا سستی و ضعف نشان دهی و دستور مرا پس از من اجرا نکنی و خود نیز راهی حج شد [ ۶۴۶ ] . عیسی بن موسی با
این مرد، عمویش را علنی و در » : کاتب خود، یونس بن ابیفروه مشورت کرد و جریان را به او گفت، یونس در جواب گفت
حضور بستگان خود به تو سپرده و در نهان دستور قتل او را به تو داده، مقصود وی آن بوده است که به دست تو کشته شود و بعد او
را [ صفحه ۴۲۴ ] بهانه قرار داده تو را دستگیر کند و به قتل رساند، بهتر آن است که او را در منزل خود پنهان کنی و هیچ کس را بر
آن مطلع نسازی و به منصور پیغام دهی که من او را کشتهام، اگر روزی علنی او را از تو خواست، تو هم آشکارا به او برگردانی و
۶۴۷ ] . عیسی این کار را کرد و میان بنیعباس شایع شد که عیسی، عبدالله بن علی را کشته است ] «. مبادا او را مخفیانه نزد وی ببری
و چون منصور از سفر مکه مراجعت کرد، بنیعباس دستهجمعی نزد وی رفتند و دربارهی عمویشان صحبت کردند، منصور به آنها
گفت: من او را در حضور شما به ولیعهدم دادم و سفارش او را کردم، اما وقتی که از او پرسیدم گفت: او به اجل خود مرد، عیسی
را احضار کرد و چون در حضور وی ایستاد، داد زد: چرا عموی مرا کشتی؟ شما دستور قتل او را به من دادید. من چنین دستوری
نداده بودم. این نامهی شما دربارهی قتل او! من این نامه را ننوشتهام. عیسی وقتی که مطلب را از طرف منصور جدی دید، به جان
خود ترسید، رو به منصور کرد و گفت: او نزد من است، منصور گفت: او را تحویل ابوازهر مهلب بن عیسی بده همواره در زندان او
بود، تا این که منصور بعدها، دستور قتل او را صادر کرد، مهلب همراه کنیزی وارد زندان شد، اول به عبدالله حمله برد و گلوی او را
فشرد تا مرد و بعد جسد او را در فرشی پیچید، سپس رو به آن کنیز کرد تا او را بکشد، کنیز گفت: ای بندهی خدا مرا این طور
نکش! مهلب صورت خود را از او برگرداند و بعد دستور داد تا او را نیز خفه کردند و او را با عبدالله در آن فرش پیچیدند و دست
آن کنیز را به پهلوی عبدالله و دست عبدالله را در زیر پهلوی کنیز مثل دو هم آغوش قرار دادند و بعد هم منصور دستور داد تا خانه
را روی آنها خراب کردند، و قاضی، ابنعلام را با گروهی برای اطلاع از جریان احضار کرد و بعد هر دو جسد را از زیر آوار
[ درآورده و در جای خودشان دفن کردند [ ۶۴۸ ] . [ صفحه ۴۲۵
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *