امامت و رهبری، حاکمان زمان

ورود اسرا به دربار هادی

سرهای آزادمردان پاک را، به نزد طاغوت زمان هادی فرستادند و به همراه آن سرهای مقدس اسیرانی بودند که به طناب و زنجیر
بسته، و در دست و پایشان غل و آهن نهاده بودند! و آنها را با تمام ذلت و خواری، وارد کردند. آن طاغوت تبهکار، بیدرنگ
دستور داد تا همه آنها را بکشند، و با قساوت تمام آنها را کشتند و بدنهایشان را در دروازهی زندان به دار آویختند [ ۸۲۰ ] و در بین
اما «! من غلام شمایم یا امیرالمؤمنین » : اسیران مردی بود که سخت رنجور و بیمار [ صفحه ۵۲۸ ] بود، از هادی التماس کرد و گفت
هادی بر سر او داد کشید و گفت: آیا غلام من، بر من خروج میکند؟ همراه موسی هادی چاقویی بود، گفت: به خدا سوگند که با
این چاقو بند از بندت جدا میکنم! آن مرد لحظهای خاموش ماند و چیزی نگذشت که بیماری و درد وی شدت گرفت و ناگهان
افتاد و مرد [ ۸۲۱ ] . سرهای علویان را مقابل آن طاغوت نهادند، و با خود این اشعار را زمزمه میکرد: بنی عمنا لا تنطقو الشعر بعد ما
دفنتم بصحراء الغمیم القوافیا فلسنا کمن کنتم تصیبون نیله فیقبل ضیما او یحکم قاضیا و لکن حکم السیف فیکم مسلط فنرضی اذا ما
اصبح السیف راضیا فان قلتم انا ظلمنا فلم نکن ظلمنا و لکنا أسانا التقاضیا [ ۸۲۲ ] . و این اشعار از غرور و طغیان وی و روح
انتقامجویی او حکایت میکند، و نشان میدهد که هیچ بویی از رحم و شفقت نبرده بوده است.
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام نوشته: محمد رضا عطایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *